#دختر شیطون_پارت_259

از توی کیفم یه برق لب در اوردمو به ل*ب*م زدم تا صورتم بیروح نباشه !
با اینکه رنگ نداشت ولی لبمو معرکه میکرد .
واسه خودم تو ایینه ب*و*س فرستادم و از اتاق بیرون پریدم .
اقا ناصر و طناز جون زود تر از همه داشتن میرفتن که منو ترلانم با نادیا خودمونو بهشون انداختیم .
اصلانم به روی خودمون نیوردیم که مثلا زن و شوهری خواستن فرار کنن و ازین جریانات !!!
اونا هم استقبال کردن و ما زود تر از همه راه افتادیم .
انقدر ذوق دریارو داشتم که کلا از ارسام یادم رفته بود .
لابد با نازی جونش بود دیگه .
برگشتم وخیلی نامحسوس ارسامو دیدم . هه . بله . با نازنین جون بود
اروم برگشتم .
بی لیاقت . داشتم خود خوری میکردم که صدای ترلان کنار گوشم حواسمو جمع کرد . - امروزو بیخیال . گور بابای همشون . فقط خودمونو عشقه !
با تعجب نگاش کردم که یه جور خاصی داشت نگام میکرد .
دلم یجوری شد .
خواستم چیزی بگم که یهو یه مشت ماسه خالی شد رو صورتم!
با چشای گرد نگاش کردمو جیغ زدم
- ترررررررلاااااااااااان .
ترلان غش غش خندید و پا گذاشت به فرار . من عین یوزپلنگ دنبالش میدویدم .
من اینو ادمش میکنم .
اینقدر بیتوجه به اطرافمون جیغ زدیم و دوییدیم تا رسیدیم به اب دریا . از خوشحالی نیشم تا جای ممکن باز بود .
ترلان رفت تو اب و شروع کرد اب پاشیدن و منم که میدونید دیگه ... خلاصه این شد شروع اب بازی ما نادیام با شوخی و خنده بهمون پیوست و همدیگرو کردیم موش اب کشیده .
شالا که همون اول کار افتاد !
صدای جیغ و داد و خنده هامونم کلا تو اسمون بود .
بیخیال دنیا داشتیم مثل سه تا دختر بچه اب بازی میکریم .
بعد کلی اب بازی و جیغ و داد بالاخره رضایت دادیم و اومدیم از اب بیرون .
نفس نفس میزدم و خیس خیس بودم .
سرمو که برگردوندم دیدم کل خانواده نشستن به ماها میخندن .
جلو که رفتم اقا مسعود گفت
- به ! سه تا دختر کوچولوی شیطون.
لبخند زدم و نشستیم رو ماسه های نزدیکشون .
سنگینی نگاه ارسامو روی خودم حس میکردم ولی حتی دلم نمیخواست نگاش کنم . خیلی ازش دلخور بودم .
حسابی اذیتم کرده بود .
فقط دوست داشتم امروزه رو بیخیال همه چیز باشم .
بیخیال نازنین ., بیخیال مشکلاتم

@romangram_com