#دختر شیطون_پارت_248

دیگه حتی نازنینم به زور جلوی خندشو گرفته بود.
این زنو شوهر فیلمی بودن واسه خودشون !!
ارسام رفت اف اف و زد و گفت درو باز کنن ماشینا رو بیاریم تو .
مثه اینکه واقعا یه گروهم تو ویلا بودن ماشالا چه زیاد شدیم !
در بزرگو با ریموت باز کردن و همون موقع هم از دور دیدم یه پسر جوون اومد از ویلا بیرون و با ارسام دست داد .
قیافشو درست ندیدم .
ماشین نازی اینا رفت تو و بعدشم ارسام ماشین خودشو برد .
با نازنین و نادیا جلو رفتیم و بالاخره تونستم قیافه پسره رو ببینم .
چقدر اشنا بود .
همه باهاش سلام کردیمو منو که دید ابرو هاشو بالا انداخت و با لحن شیطونی گفت
- به ! نفس خانوم . خوش اومدید
از لحنش یادم اومد تو مهمونی نازنین دیدمش ! دستشو سمتم دراز کرد و منم مجبورا باهاش خیلی سرسری دست دادم . نگام کشیده شد رو ارسام که داشت بهم چشم غره میرفت !!
اه . خوب چیکار کنم ؟
خودش دست داد اول .
با نازنین و نادیام دست داد و از حرفای نادیا یادم اومد اسمش میلاد بود !
هممونو راهنمایی کرد داخل و دم درم یه دختر جوون حدودا میخورد بیست و سه و اینا داشته باشه .
با یه خانوم مسن جلو اومدن و سلام کردن . خانومه کلی صمیمی بود و مارو تحویل گرفت .
مثله اینکه اونا جلو جلو اومدن و کلیدو هم گرفته بودن .
از نگاه دختره که خودشو ایسا معرفی کرد اصلا خوشم نیومد .
خیلی مغرور بود .
یجورایی نگاش سرد بود و به دلم
نمی نشست .
رفتیم داخل . چمدونارو ارسام زود تر از ما از پله های مارپیچ بالا برد.
من روم نشد جلوی همه دنبالش برم . ولی خیلی کنجکاو بودم بالارو ببینم .
پایین که عالی بود کفش پارکت بود و پنجره های خیلی بزرگ با پرده های حریر سفید خیلی بهش نما داده بود
جزئیاتو هم حال ندارم بگم .
خودتون بچینید طبق سلیقتون دیگه .
اقایون چمدونا رو بردن بالا و ماها رفتیم پیش ایسا و آمنه جون رو مبلا نشستیم .
واقعا اونجا چیزی کم نداشت .
ولی وقتم واسه دید زدن زیاد بود اصلا قشنگ نبود جلو همه بخوام همه جارو دید بزنم .
نازی و ایسا مشخص بود خیلی
باهم جورن .
اخلاقاشونم بهم میخورد .

@romangram_com