#دختر شیطون_پارت_246
به قول اقا مسعود
-اینقدر میخندونمتون تا کمتر بخورین تو خرج نیفتم . باقی غذاتونم برمیگردونماا گفته باشم !!
اخه نهارمون کباب بود ,مهمون بابای نازی بودیم . واسه همین اینجوری میکرد که بخندونتمون وگرنه خیلی مرد باحال و خوبی بود .
وای دیگه دلم درد گرفته بود از
بس خندیدم .
غذامون که تموم شد , باز راه افتادیم سمت ماشینامون .
خواستم برم تو ماشین ترلان اینا ولی گفتم ارسام تنهاست گ*ن*ا*ه داره.
باز سوار ماشین شدیم و راه افتادیم .
از همون اولش اقا مسعود پاشو گذاشت روگاز و د برو که رفتیم .
با هیجان گفتم
- وای ارسام ... چقدر تند میره
بابای نازنین .
تک خنده ای کرد و خونسرد گفت
- عادتشه . حوصلش که سر میره پاشو میزاره رو گاز .
قیافمو بدجنس کردم
- خوب منم حوصلم سر رفته !!
برگشت و یه نگاه خاص بهم انداخت که دلم ریخت . لامصب نگام نکن اینجوری من قلبم ضعیفه !!!
لبخند کجی نشست کنج ل*ب*ش و با لحنی که تاحالا ازش نشنیده بودم گفت
- چشم!! اینم فقط بخاطر تو .
یهو پاشو گذاشت روی گااااز و ماشین عین برق از کنار ماشین بابای ترلان رد شد و تقریبا رسیدیم به نازنین اینا .
هیجانم رفته بود رو هزار .
همیشه خدا عشق سرعت بودم .
جیغ زدم .
- وای ارسام انگار داری کورس میزاریییییی !!! خیلی باحالهههه .
خندید و بلند جوری که صداش بهم برسه گفت
- تازه اولشه . مثله اینکه مسعودم همین فکرو کرده چون داره با گاز ماشین استقبال میکنه !!
دوتامون بدجنس خندیدیم .
کمربند خودمو ارسامو سفت کردم
ارسام بازم سرعتشو بالا تر برد .
دیگه ماشینای دیگه به گرد پای مادوتا ماشینم نمیرسیدن !!
این بابای ترلانم اینکاره بوووداااا
با اینکه ماشینشون از مال ما مدلش پایین تر بود ولی اصلا به روی خودش نمیوورد .
منو ارسامم تو اوج سرعت داشتیم حال میکردیم .
@romangram_com