#دختر شیطون_پارت_242

پاشو که تا نه باید حرکت کنیم .
ارسام رفت دوش بگیره .
این بچه باید ماهی میشد !
هر روز صبح باید میرفت حموم .
منکه دیروز از بیکاری رفتم الان نمیخواست دیگه .
بلند شدمو لباسایی که از دیشب گذاشته بودم روی ساکو پوشیدم .
یه مانتو تنگ و کوتاه کرم رنگ با شال و شلوار قهوه ای .
ماشالا از اون دفعه که با ترلان رفتیم خرید تا الان بسکه خرید کرده بودم یه لباس تکراری نپوشیدم !!
بازارو زیر و رو کردیم .
داشتم ساعت مچیمو میبستم که ارسام با حوله اومد بیرون و مشغول برداشتن لباساش شد که بپوشه .
منم رفتم از اتاق بیرون تا یه چیزایی واسه تو راهمون بردارم
ساعت هشت ربع کم بود و اصلا وقت نداشتیم .
ارسام فهیمه خانوم و مرخص کرده بود, پس خودم دست به کار شدم و
یه املت درست کردم و گذاشتم تو ظرف در دار پلاستیکی تا تو راه بخوریم بهتر از کیک و ابمیوه بود
با یه کیسه کوچیک نون گذاشتم تو سبد کوچولوی اشپزخونه .
ارسام از جلوی در صدام کرد و منم دویدم که بهش کمک کنم .
بیچاره دوتا چمدونارو خودش گرفته بود هر چیم گفتم یکیشو بده من خسته میشی ,نداد .
گذاشتشون توی صندوق و نشستیم تو ماشین .
روی صندلی جلو نشستم .
خیلی ذوق و شوق داشتم .
ارسام داشت کمر بندشو میبست
نیم نگاهی بهم کرد و گفت
- خوشحالی ؟؟
لبخندی زدمو دستامو بهم کوبیدم و شاد گفتم
- خیییییلی .دلم برای دریا تنگ شده
ارسام لبخند زد و دیگه چیزی نگفت
حرکت کردیم سمت خونه ترلان اینا که همه جمع شده بودن تا باهم حرکت کنیم .
عاشق مسافرتای گروهی بودم !
ارسام که میگفت سه تا ماشین بیشتر نیستیم .
ولی همینم زیاد بود دیگه !
تو مسیر سبدو که اماده کردم بودم و باز کردم . بوش تو کل ماشین پیچید !
حالا دوتامونم گرسنه !!
ارسام هی سرک میکشید و چشمک تحویلم میداد که خندم میگرفت

@romangram_com