#دختر شیطون_پارت_233

حس میکردم جونی دیگه توی تنم نمونده
سرعتمو کمتر کردم و همینجور
جلوتر میرفتم .
یهو دورم خلوت شد !!
انگار هر چی جلو تر میرفتم خلوت تر میشد !
چشمامو محکم روهم فشار دادم و روی زانو خم شدم تا بتونم نفسی تازه کنم
چشممو که باز کردم هیچ چیز و هیچ کس نبود جز یه یه صخره ! روی یه صخره بلند بودم و جلومم یه پرتگاه خیلی بلند بود .
پشتم صدای پا اومد .
فوری برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم . با دیدن صورت زشت و بدجنسش هق هق گریم بلند شد .
نفرت همه وجودمو گرفت .
خود آشغالش بود ... سامان !!.
عقب عقب رفتم و با تمام وجودم داد زدم
- از جلو چشمام گمشو عوضی خائن! تو یه حیوونی .جلو نیااا
بلند قهقهه زد که تنم لرزید .
- کوچولوی بیچاره . تو اونقدر بی ارزشی که کسی نگاتم نمیکنه!!هیچکس دیگه نمیتونه کمکت کنه
جیغ کشیدم .
- خفه شووو .
اروم اومد سمتم و دستشو
سمتم دراز کرد .
با نفرت عقب عقب رفتم
اون جلو اومد و من عقب رفتم .
تا جایی که خوردم زمین .
پشتم پرتگاه بود . نمیشد عقب تر برم .
داشتم گریه میکردم ولی نمیدونم چرا اشکی از چشمام نمیومد .
به پشت سرش نگاه کردم.
با دیدن ارسام خواستم داد بزنم ولی صدایی از گلوم خارج نشد !!
ارسام دور تر از ما بود و پشتش بهم بود . منو نمیدید !
یه زنم کنارش بود و بازوشو گرفته بود . باز خواستم داد بزنم ولی انگار صدام قفل شده بود .
داشتم با عجز نگاشون میکردم که یه دفعه زنه برگشت و با لبخند بهم خیره شد .خدای من نازنین بود !!!!
دوباره سعی کردم جیغ بزنم ولی بازم صدایی ازم در نمیومد .
چرا کمکم نمیکرد ؟؟ چرا داشت میخندید ؟؟
سامان مچ دستمو گرفت و عین عروسک من رو زمین دنبال خودش میکشید .
داشتم از ارسام دور میشدم .

@romangram_com