#دختر شیطون_پارت_232

حدود ساعت نه و نیم بود که منو ترلان از بس فک زده بودیم دهنامون کف کرده بود .
قبلانم گفتم کلا منو ترلان در کنار هم قابلیت ها داشتیم !!
یکیشم حرف زدن بود . اونم به مدت چهار ساعت فیکس و بدون ذره ای توقف و استراحت به فک بدبختمون !
دیگه ارسام خودش شخصا اومد جمعمون کرد .
منم شوت کرد تو اتاق خودش .
یعنی بگی یه ذره اگه خوابم میومد ! ولی ارسام میگفت وقتی من خواب هفت پادشاهو میدیدم یه دور کلا با ارتا رفتن شرکتشون و برگشتن و من همچنان تو خواب به سر میبردم و الانم خیلی خستست .
حالا اگه خالی بسته باشه چی ؟
ولی خب در هر صورت من نمیزارم بخوابه !
مگه مرغه که ساعت ده بخوابه ؟.
ارسام که اونقدر حرص و جوش خورد کهیر زد !
ولی خوب من خوابم نمیومد .
هی میگفت صبح زود باید بره جلسه داره . منم میذاشتم بخوابه هااا .ولی همین که چشماش گرم میشد اوار میشدم سرش و با پایین موهام صورتشو قلقلک میدادم
خلاصه وقتی دید زبون ادمیزاد حالیم نمیشه و باید به زبون فرشته ها بهم بگه خیلی شیک گرفت خوابید رو تخت منم عین بالشت گرفت تو ب*غ*لش و چلوند !!!
اینقدر شلنگ تخته انداختم و جیغ و داد زدم ولی لامصب ولم نمیکرد!!
به قول خودش امشب جمعست اخر شبم هست .
این جیغ و دادای منو کسی از بیرون اتاق بشنوه چه فکرایی که نمیکنه
البته نا گفته نماند که بعد این حرفش همچین بازوشو گاز گرفتم که جدشو زیارت کرد !!!
ولی حقش بود
من باز به این رو دادم پرو شد .
پسره بیحیا
اخرشم پسره ماموت بیشعور مجبورم کرد مثل اونشب ماساژش بدم تا بگیره بکپه !!
خلاصه منم مظلوم واقع شدم .
رفتم نشستم پشت کمرش و همچین دستامو فشار میدادم به پوستش بلکه آخی چیزی بگه .
ولی لامصب انگار قلقلکش میدادم
عین خیالشم نبود که من دارم این پشت دارم بال بال میزنم و جونم در میاد .
اخرشم از تلاش زیاد بیهوش شدم
حالا صبح حالیش میکنم !!
داشتم با تمام سرعتم از بین مردم میدویدم !!
به همه محکم تنه میزدم و از بینشون فرار میکردم تا بهم نرسه .
به نفس نفس افتاده بودم ولی هنوزم پشت سرم بود .
چند لحظه یبارم برمیگشتم پشت سرمو نگاه میکردم .
قلبم عین گنجیشک میزد و دستام یخ بسته بود .
دیگه داشتم کم میوردم .

@romangram_com