#دختر شیطون_پارت_228
چشم چرخوندم . با کمال تعجب ارسام نبود .
منم دو دستی فرصت و چسبیدم تا برم باهاش حرف بزنم و از ماجرا سر در بیارم . انگار خودش میدونست اول همه من باخبر میشم !
با طعنه بدون اینکه نگاش کنم
گفتم :
- سلامممم اقا ارتا !! احوال شریف ؟ما که خوبیم به لطف شما ولی انگار شما بهتری !!
نفسشو آه مانند بیرون داد و با یه لحن عجیبی که توش غمم حس میشد گفت
- تو دیگه زخم زبون نزن نفس بهم .
رفتم و نشستم رو مبل روبه روش, حالا که خودش اشاره کرده بود به موضوع بهترین فرصت بود !!
واسه اینکه سوتی ندم گفتم :
- ارسام کجاست ؟؟؟
سرشو انداخت پایین
-- رفت تو ماشین یه سری کاغذ بیاره .
با اخم و دلخوری نگاش کردم .
دلم نمیخواست به چیزی اشاره کنم
خودش باید میگفت .
کلافه نگام کرد و ته ریششو لمس کرد . حرکاتش عصبی بود ولی حالش بدتر از ترلان نبود !!
با لحن عصبی گفت .
- تو از چیزی خبر نداری !!
تو هوا حرفشو زدم و منم تند و عصبی گفتم
- اره !... ترلانم از چیزی خبر نداره !من نمیدونم این چیه که فقط تو میدونی !!!
چشماشو محکم روهم فشار داد .خواست چیزی بگه که صدای بسته شدن در ورودی و پشت بندش ارسام رسید .
صورتش معمولی بود هنوزم منو ندیده بود فکر کنم .
سرشو بالا اورد و منو که دید ابرو هاشو انداخت بالا
- سلام . ساعت خواب !
کلافه موهامو کشیدم
- وای تو دیگه نگو ارسام !!احساس میکنم خرس شدم همش خوابم میبره .
لبخند زد و نشست کنارم . مثله اینکه از دنده راست بلند شده بود .
چون با ارامش گفت :
- خوبه بتونی بخوابی . میدونم حوصلت سر میره . بزار کارامو راست و ریست کنم میریم شمال . واسه روحیت هم خوبه
لبخندی تحویلش دادمو دیگه چیزی نگفتم . بازم ضربان قلبم تند شده بود . این دفعه که دیگه نمیتونستم بگم از ترسه !!
آخ ! ارسام کاش میدونستی داری چه بلایی سرم میاری .
حیف که خودمم نمیدونم واقعا چم شده !نکنه دارم بیماری قلبی میگیرم ؟؟؟
ارسام کاغذا رو بررسی میکرد و با ارتا بحث کاریشونو شروع کردن .
@romangram_com