#دختر شیطون_پارت_226
ارسام تو فضای اتاق پیچید و دریافتم که خودشه .
حالتم جوری بود که پشت به در اتاق دراز کشیده بودم و لحافم روم نبود
تخت تکون خورد و با همون چشم بسته حس کردم ارسام نشست رو تخت .
سنگینی نگاشو حس میکردم .
کنجکاو شدم ببینم چیکار داره .
لای چشممو اروم باز کردم و خیره شدم بهش . اونم داشت خیره نگام میکرد .
نگاهمو که دید گفت
- ترلان چش بود ؟؟
وای !! حالا باید به ارسامم توضیح بدم !!!!
تصمیم گرفتم حرفمو عوض کنم چون اگه قبلیو باور کرده بود دوباره نمی پرسید !!راستشو بگم بهتره !!
فوقش سر بسته دهنشو میبندم .
- حالش خوب نبود ... همین !!
ارسام فهمید چیز بیشتری
نمیگم . واسه همین بیخیال اون جریان شد
- اومدم یه خبر بهت بدم .
کنجکاو نگاش کردم که خودش ادامه داد .
- میخوایم یه سفر چند روزه خانوادگی بریم شمال ! همه هم هستن .
هم شوکه شدم هم خوشحال !!
من عاشق شمال بودم و کلی خاطره داشتم ازش .
ولی با خانواده ارسام ..
ارسام که صورت درهم منو دید گفت
- فکر کردم خوشحال میشی !! مشکلت چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم
- توخانواده تو احساس غریبی میکنم . فقط ترلان و کتی جونو میشناسم .
ارسام خونسرد کنارم دراز کشید و ریلکس گفت
- تو به عنوان زن من عضوی از همون خانواده محسوب میشی بعدشم دیشب که اصلا بهت نمیومد غریبی کنی !!
از لحن پر حرص اخرش خندم گرفت
مطمئن بودم قسمت ر*ق*صمو میگه
منم نامردی نکردم و گفتم :
- خب اره . دیشب خیلی خوش گذشت .
برگشتم سمتش قیافشو که دیدم خندم گرفت . عین طلبکارا داشت نگام میکرد .
چه پرو بود این بشر !
@romangram_com