#دختر شیطون_پارت_222
نداشتن .
البته این بیخبری اطرافیان
یجورایی به نفع ترلان بود .
چون دیگه از هر کس و ناکسی
زخم زبون نمیشنید و روز و شبشو با طعنه اطرافیانش سر نمیکرد
سرش رو پاهام بود و من اروم باموهاش بازی میکردم .
دوست داشتم همه جوره کنارش باشم و هر کاری از دستم بربیاد براش انجام بدم .
حداقل کمترین کار ممکن آغوشم بود که میتونستم ساعت ها در اختیار بهترین دوستم
بزارمش..
صدای در ریشه افکارمو پاره کرد
خدمه بودن که خبر میدادن برای ناهار حاضر شده و بریم برای ناهار .
عکس العملی نشون ندادم چون این خبر و حال ترلان به کل اشتهامو کور کرده بود .
ترلان بیحال بلند شد
- وای ... من چقدره اینجام !؟
به ساعت مچیش نگاه کرد و سست بلند شد .
همونجور که روتخت بودم گفتم
- بریم ناهار ؟؟
لبخند تلخی زد
- نه عزیزدلم . برم خونه یکم بخوابم دیشب چشم روهم نزاشتمتورم امروز خسته کردم .
اخم کردمو ناراحت گفتم
- این حرفا چیه دیوونه ؟دیگه نشنوما ,حالا چرا اینجا نمیخوابی ؟؟ اینجوری واسه سرخی چشماتم نمیخواد به کسی جواب پس بدی .اینجا بمون من هستم .
دستی به چشماش کشید
- عصر میام
با تعجب گفتم .
- خب چرا بری که بخوای بیای ؟
کلافه و عصبی خیره شد بهم
و بلند گفت
- چون ارتا دوساعت دیگه اینجاست ! میاد پیش ارسام و من نمیخوام ببینمش
از قبل از جشن واسه امروز برنامه داشتن !
غمگین و متعجب نگاش کردم .
با بغض چشماشو بست و ادامه داد
- چشمام داد میزنه دیشب چه حالی داشتم نفس !! .... میخوام اون فکر کنه من خوبه خوبم !!نمیخوام غرورم جلوش بشکنه, قلبم که شکست ولی غرورمو دیگه نمیزارم بشکنه نباید بفهمه از دیشب صد بار جون دادم تا ...
حرفشو ادامه نداد و منم
@romangram_com