#دختر شیطون_پارت_210

عسلم منو که دید خندش گرفت
رفتم پیشش
- به چی میخندی خوشگله ؟؟
- خوشم میاد اوج ناراحتیت تو همون یک ساعت بود . بعدش همچین قر میدادی انگار نه انگار دو دقیقه پیش از رو زمین جمعت کردم .
تک خنده ای کردم
- همین اشتی کردن نیما کلی بهم انرژی داد . نیما پشتم باشه حله !
عسل لبخند زد و دستمو گرفت .
اروم گفت
- من که بهت گفتم نیما فقط دلخوره حقم داشت . بالاخره داداشته بعد چهار سال اومد ببینتت ولی با چی روبه رو شد ؟؟
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم عسلم دید دارم دپ میشم .
به شوخی زد بهم و گفت
- خوب حالا جمع کن خودتو . هر چی بوده تموم شده رفته
خندیدم . نگام کرد
- هرچی میشینم فکر میکنم میبینم تنها کار درست که ازت بر میومد تو اون روزا فرار بود .یه موقعی با خودم میگفتم خریت کردی و کارت عین دیوونگی بود .
ولی الان میبینم چاره ای نداشتی
وگرنه معلوم نبود سر خودتو زندگیت چی میومد !
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادمو به یه جای نامعلوم خیره شدم .
واقعا چاره ای نداشتم .
زندگی با سامان تهش میشد
جهنم واقعی
چشم چرخوندم و دیدم ارسام و کتی جون دارن بلند میشن .
عسلم رد نگاهمو دنبال کرد
- فکر کنم وقت شامه !
لبخند زدمو گفتم:
- اره . پاشو بریم یکم به شکممون برسیم
سرشو تکون داد و منم ازش جدا شدم . ارسامم فکر کنم دیده بود کجا رفتم چون چیزی نگفت و گیر نداد کجا بودی .
انتظار داره بشینم پیشش و جم نخورم
همش که نمیشد بشینم ور دلش
خلاصه رفتیم سمت همون میز بزرگ که حالا پر بود از انواع و اقسام غذا ها.
ادم سیرم باشه با این غذا ها گرسنش میشه .
دقیقا همون حسی که من داشتم
خلاصه شامو خوردیم .
ولی ارسام بعدش بهونه سردرد

@romangram_com