#دختر شیطون_پارت_203

- پسر بدی نیست ولی خوب گاهی اوقات باهم نمیسازیم .خیلی مراقبم بود تو این مدت ولی اون شبی که تو اومدی و من دیدمت خیلی تابلو شوکه شدم و ارسامم شک کرد .
نیما با سر حرفمو تایید کرد
- اره فهمیدم ... چی گفتی بهش حالا ؟؟؟
ناخوداگاه از حرفای خودم خندم گرفت و با شیطنت گفتم.
- گیر داد از کجا اون پسره رو میشناختی ... منم لجم گرفت گفتم تو قبلا دوست پسرم بودی!!
نیما چشماش گرد شد و عسل اون پشت ترکید از خنده !!
لبمو گاز گرفتم تا خندم نگیره .
نیما با بهت خندید
- پدرسوخته هنوزم زلزله ای ؟؟
اینبار من خندیدم
- حقش بود پسره پرو . گفت دیگه اگه گذاشتم ببینیش !!نمیخواست بزاره بیام بزور بخاطر تو اومدم . میدونستم میای
نیما شیطون خندید
- خب پس حواسم به خودم باشه دیگه ؟؟...
یه لحظه باز خجالت کشیدم .
گویا این قسمت غیرتی شدنشو نمیگفتم بهتر بود .
ولی حالا که گفتم و سوتی شد بزار یه استفاده درست ازش ببریم
همونجوری که لباسمو که پر از خاک شده بود میتکوندم گفتم :
- امشب میخوام فقط حرصش بدم
نیما یه نگاه به صورتم انداخت
- اینا رو صورتت ارایشه یا ایزوگام ؟؟ اینهمه عر زدی یکمش نریخت پایین !!!
عسل باز خندید و من چشم غره هشتادو هشتی به نیما رفتم
- بعد اینهمه مدت هنوز ادم نشدی بچه؟؟؟هنوزم همون بیشعوری که بودی هستی
باورم نمیشد دوباره با نیما صمیمی شدم .
اون فقط دلخور بود و حقم داشت
هرکس جای اون بود حرفامو باور نمیکرد .
به خصوص سکانس اولیه پرت شدن تو خونه ارسامو !!
والا . انگار ننه بروسلی!
ولی کلی خوشحال بودم فقط
بخاطر نیما....
با صدای عسل رشته افکارم پاره شد
-نفس دیر نشه شک کنن بهت
یهو از جا پریدم و دست از تکوندن لباسم کشیدم .
با وحشت گفتم

@romangram_com