#دختر شیطون_پارت_202
یعنی مهر تایید روی همه حرف هایی که زدم و اشکایی که بند نمیومدن .
دیگه نفسم بالا نمیومد .
دیگه فقط ارامش بود و منی که با اینکه اشکی نمیریختم مثل بچه ها تو ب*غ*لش هق هق میکردم و از تکون خوردن شونه های اونم معلوم بود داره پا به پام اشک میریزه
آروم ازش جدا شدمو سرمو انداختم پایین . ته دلم با همه مشکلاتم خوشحال بودم که باز میتونم رو داداشم حساب باز کنم
عسلم گریش بند اومده بود و اروم و خیره به ما نگاه میکرد .
نیما دستشو گذاشت زیر چونم و مجبورم کرد خیره بشم تو چشماش
خجالت میکشیدم ازش.
بالاخره داداشم بود و غیرت داشت.
هنوزم باورم نمیشه راست تو چشاش زل زدمو گفتم زن مردی شدم که اصلا درست نمیشناختمش
اون سیلی کمترین مجازاتم بود
ولی فقط خدا میدونست که همین مردی که به ظاهر نمیشناختمش چقدر با کمکاش و حمایتاش منو مدیون خودش کرده بود .
اصلا کی گفته من ارسامو نمیشناسم ؟؟ اتفاقا همه اخلاقاش اومده بود دستم .
با صدای نیما حواسم جمع از افکارم بیرون کشیده شدم
خیره شد به صورتم وبا عجز گفت :
- ببخشید نفسم . دستم بشکنه .
از اینهمه محبتش کم مونده بود اشکم در بیاد . تقصیر اون نبود .
سریع بغض کردم و خواستم چیزی بگم که سریع صورتمو با دستاش قاب گرفت
- دیگه نبینم گریه کنیا . تا من پشتتم اشکت دربیاد من میدونمو تو . اونا باید تقاص کارایی که باهات کردنو پس بدن .
با لبخند تلخ حرفشو تایید کردم .
ولی با حرف بعدیش احساس کردم گر گرفتم از خجالت.
- نفس ... توکه ...توبا ارسام رابطه که نداشتی ؟؟؟..نه ؟؟
نگاهمو ازش دزدیدمو لبمو گاز گرفتم . فقط تونستم سرمو به معنی نه تکون بدم .
نفس عمیقی از روی اسودگی کشید
- خوبه .... گفتم بهش نمیخوره پسر بدی باشه .
منم ناخوداگاه سریع گفتم
- نه ..نه اصلا بد نیست
نیمابا تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت
- عه ؟؟؟.. خب ؟
ازش خجالت کشیدم وهمونجور که سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم اروم گفتم
- اونجوری نگام نکن ....
تک خنده ای کرد و بلند شد ومنم همراه خودش بلند کرد
-چجوری نگات کردم ؟؟ .. خب داشتی میگفتی .
تصمیم گرفتم واقعیت و بهش بگم .
@romangram_com