#دختر شیطون_پارت_200
-ولی اخرش چی ؟؟؟اخرش منم که بدبخت میشم .منم که میشم یه زن مطلقه و باید بشم ایینه دق بابام .پس بهم حق بده نیما . اونجوری بعد اونهمه بدبختی با این لحن باهام حرف نزن . من خورد شدم . تو دیگه دلمو نشکن . بیشتر خوردم نکن
بغض داشت خفم میکرد ولی
اشک نمیریریختم .
همه رو براش گفتم . از شب عروسی و فرارم تا افتادنم تو خونه ارسام اونم تو اون حالت و قرارم با ارسام .
بهش گفتم که ارسام پسر بدی نیست و چجوری حمایتم کرده .
بهش گفتم سامان چجوری تو پاساژ گیرم انداخته .
همرو با بغض گفتم . البته با سانسور بعضی اتفاقات
عسل بامن اشک میریخت و بامن بغض میکرد .
نیماهم فقط سرش پایین بود و گوش میداد. دلم میخواست سرشو بالا بگیره تاچشمشو ببینم .میخواستم ببینم باورش شده تا خیالم راحت بشه و این استرس لعنتی دست از سرم برداره .دیگه هر چی کشیدم بسمه .
همه رو بهش گفتم اما به روزای اخر که رسید یهو سکوت کردم ..
چجوری تو چشماش زل بزنم و بگم صیغه ارسام شدم ؟
چه فکری راجبم میکنه؟؟؟
سکوتم که طولانی شد نیما سرشو بالا اورد .
خدای من چشماش سرخ بود .نیما...نیما گریه کرده بود ؟؟؟
بی حال به درخت تکیه زدم .دیگه نگاهش سرد نبود .
باورش شده بود !!!!
هنوز برای شاد شدن زود بود .
حالا چی؟
چجوری بهش بگم راجب صیغه ؟؟؟
جرعتشو دارم ؟..
نگام به چشمای نگران عسل گره خورد . اونم استرس داشت
آب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم
-من ...من چند وقتی بود که میدیدم ...مجبورم ... مجبورم واسه نقش بازی کردن جلوی کتی جون مادر ارسام ... به ...به ارسام خیلی نزدیک باشم ...
نیما با اخم نگام کرد و منتظر ادامه حرفم بود
حالم اصلاخوب نبود . فک کنم عسلم فهمید که یه قدم با نگرانی اومد سمتم .
صدای خشن نیما ضربان قلبمو بالا برد .با استرس دلمو زدم به دریا .
باید میگفتم . باید الان تموم میشد . لبمو با زبون تر کردم
- به ارسام ...یعنی من ...
تکیشو از درخت گرفت و عصبی گفت:
- ارسام چی نفس ؟؟ ...چرا نمیگی؟
لبمو اروم گاز گرفتم ،سرمو انداختم پایین
- من مجبور شدم...مجبور شدم بهش....بهش محرم بشم.
چشمامو محکم روهم فشار دادم.قلبم داشت از جا کنده میشد .
@romangram_com