#دختر شیطون_پارت_199
- اون تو گوش بابا خوند که نفسو سامان به هم میخورن .اون میگفت سامان عاشق نفسه ولی به جون مامان قسم دروغ میگفت داداش فکر شراکتش با بابا بود .
میخواست رابطشون با ما محکم تر بشه !
یکمم به احساس من فکر نمیکرد
اونقدر گفت و گفت که بابام باورش شد و پاشو کرد تو یه کفش که تو باید زن سامان بشی و فقط اون خوشبختت میکنه .
لبمو گاز گرفتم که گریم نگیره
ولی چشمام از هجوم اشک تار میدید . با بدبختی ادامه دادم .
شاید این اخرین فرصتم بود .
- خیلی تلاش کردم . حتی جلو بابا که تاحالا اشکمو ندیده بود مثل ابر بهار اشک ریختم که بامن این کارو نکنه .
من سامانو میشناختم امار تک تک دوست دختراشو داشتم ولی کاش فقط همین بود . من نتونستم کاری بکنم نیما .نشد .... زورم بهشون نرسید .
هق زدم و ادامه دادم
- نیما حتی مامانم طرف اونا بود .
خونه برام جهنم شده بود . مجبور شدم خفه شم و چیزی نگم همه رویا هایی که واسه خودم و ازدواجم بافته بودم و ریختم دور, همه ارزو هام داشتن دود میشدن،با سامان نامزد کردم ولی اون همچنان کثافت کاریاشو داشت,خودم با چشمای خودم کاراشو میدیدم و دم نمیزدم . چون کسی باور نمیکرد .
همه میگفتن داره بهونه میاره که ازدواج نکنه و از زیر این ازدواج میخواد شونه خالی کنه اون به این چیزا عادت داشت .
حتی دوبار به بهونه های مختلف بهم پیشنهاد داد باهم بریم تو اپارتمان شخصیش . من میترسیدم ازش نیما . خیلی پست بود .
هق هقم نذاشت ادامه بدم .
اشکامو پس زدم و سرمو بالا گرفتم عسل داشت پابه پام اشک میریخت و نیما صورتش سرخ شده بود .
با خشم خیره شده بود به زمین,خوشحال شدم که باور کرده ,یکم اروم تر ادامه دادم . باید به خودم مسلط میشدم .
با صدای گرفته ادامه دادم.
- حال اون روزام خیلی بد بود .
فقط خودم میدونستم که با این ازدواج سند بدبختیمو امضا میکنم ,سامان جلوی بابام و مامانم جوری مودب و متین خودشو نشون میداد که هیچ کس منو باور نمیکرد و حتی خودمم این شخصیتش داشت باورم میشد ,باورم نمیشد تو همچین شرایطی باشم .
خلاصش که بخوام بکنم فقط کارم شده بود گریه و التماس به بابام اخرم بالاخره اب پاکیو ریخت رو دستم و گفت یا با سامان ازدواج میکنی یا دیگه پدری به اسم من نداری . همه اون شبا ارزو میکردم کاش تو بودی . بعد اون دلخوری که بین تو و بابا پیش اومد اونقدر یهویی رفتی که حتی یه شماره هم ازت نداشتم
دلم خون بود . دیگه باورم شده بود همه چیز تموم شده .باورم شده بود که خوشبختیم فقط تو خونه بابامه . سامان نمیتونست به یه نفر متعهد باشه . اون با من لج کرده بود و اونقدر نفهم بود که نمیفهمید داره زندگی منو هم نابود میکنه . اون میخواست منو داشته باشه تا کم نیاره . حالا به هر قیمتی !خیلی میتونست باهام زندگی کنه ته تهش یک سال بود .
هر جا میرفتم باهاش همه دخترا میشناختنش . دیگه کلافه شده بودم .
بالاخره زدم به سیم اخر و شدم همون نفس همیشگی . اونا منو درک نکردن .
چرا من باید درکشون میکردم؟؟چرا من باید میموندم و میسوختم ولی اونا ابروشون حفظ میشد؟؟یه شب قبل اون عروسی کذایی تصمیم خودمو گرفتم .
گفتم احمقانست ولی هرچه باداباد
بدبخت تر از این که نمیشم ؟اب که از سر ادم بگذره چه یه وجب چه صد وجب
حتی فکر سامانم عذابم میداد
نمیتونستم تحملش کنم . احساس میکردم از هر یتیمی یتیم ترم داداش .هیچکس پشتم نبود . تک و تنها بودم . شبا تا صبح گریه میکردم ولی صبح مثل احمقا خودمو شاد نشون میدادم . البته به خودم تلقین میکردم که شادم . ولی همه فهمیده بودم نفس شر و شیطون یه مرگیش هست .
همه میفهمیدن چرا وقتی تو جمع دوستام از نامزداشون باعشق حرف میزدن من بغض میکردم .همه میدونستن و کور شده بودن. اسمشو گذاشته بودن بچگی !!
میگفتن علاقه بعد ازدواج به وجود میاد .
اول تصمیم داشتم ازدواج کنم و بعد یه سال که دلش زدم و ولم کرد تف بندازم تو صورت همشونو بگم شماها کردین که ادعای بزرگیتون میشه . دلم میخواست با نفرت زل بزنم تو چشمای شرمنده عمو و هر چی لایق خودشو پسرشه بارش کنم .
سرمو بالا گرفتم و اروم گفتم
@romangram_com