#دختر شیطون_پارت_198

ولی قلبم با سرعت واسش میزد .
واسه داداشم که بعد از اون همه چیزایی که شنیده هنوز دوستم داشت .
میدونستم خودش خواسته و نگرانه که اومده .
چون اگر دوست نداشت هیچکس نمیتونست مجبورش کنه. هنوزم روی خواهرش حساس بود.
ته دلم ازین همه عشق غنج میرفت
ولی باید خودمو برای هر عکس العملش آماده کنم .
خواستم ببرمش دور ترین نقطه باغ بین درختا که کسی نیاد و نبینمتمون .
همین که خواستم برم صدای عسل رو شنیدم و برگشتم سمت صدا
منو که دید اروم گفت
- سلام . من همینجا منتظرم .
با لبخند گفتم
- سلام . نه باهامون بیا .
لبخند زد و خیره شد به نیما که سرشو به معنی مثبت تکون داد
عسلم باهامون اومد .
بودن اون خیلی چیزا رو ثابت
میکرد. اون همه چیرو میدونست
رفتیم یه جایی بین درختا ایستادیم و نیما دستشو کرد و جیبش و تکیه به درخت منتظر نگام کرد .
دستامو توهم حلقه کردم و با استرس به عسل خیره شدم .
لبخند اطمینان بخشی زد .
یکم راحت تر شدمو اروم شروع کردم
- نمیدونم از کجا شروع کنم .تو نبودی تو خیلی بلاها سرم اومد .خیلی اذیتم کردن . خیلی زجر کشیدم ....
مهم ترین دلیل بدبختیم سامان بود .
تو ...تو سامانو نمیشناسی . حقم داری منو سرزنش کنی چون نمیدونی سامان چه حیوونیه .لابد فکر کردی دختره خوشی زده زیر دلش الکی الکی از عروسیش فرارکرده و با آبرو ی ما بازی کرده
سرمو بالا گرفتم و خیره شدم تو چشماش منتظر نگام میکرد ..
هیچی از نگاهش معلوم نبود .
اب دهنمو قورت دادمو بازم ادامه دادم .
هنوز زود بود که بخواد قانع بشه .
- نیما سامان منو دوست نداشت .
اون نمیتونست کسیو دوست داشته باشه چون تنوع طلب بود .همیشه هر چی میخواست به دست میوورد و فکر میکرد میتونه منم به زور بدست بیاره . همشم تقصیر عمو بود.
یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید . با حرص پسش زدم .
نمیخواستم فکر کنه دارم ابغوره میگیرم . ولی نمیشد .
بازم این خاطره ها ...
با بغض ادامه دادم .

@romangram_com