#دختر شیطون_پارت_197
بیراه میگفتم و میرفتم سمت قسمت خلوت جشن .
چقدر خوب بود که ارسام دنبالم نیومد .
اره دیگه نازنین جونش از اسمون نازل شد منو میخواست چیکار ؟؟
هنوزم بغض داشتم .
چقدرم که نازک نارنجی شدم تا تقی به توقی میخوره اشکم دم مشکمه
خیلی رو آرسام و رفتارش حساس
شدم چون با کوچکترین بی توجهیش اشکم درمیاد ...
تکیه دادم به یه درخت و چشمامو بستم .
باید به خودم مسلط میشدم .
داشتم کم کم اروم میشدم .
ولشون کن بابا اصلا به من چه .
مگه من چیکارشم ؟؟
بهو با صدای مردونه نیما احساس کردم جریان قوی برق بهم وصل شد
- سلام
ازجام پریدم و چشمامو باز کردم .
درست روبه روم بود ..!!.
نیما روبه روم بود !!!!!!؟؟؟
احساس میکردم الان که بهش دست بزنم محو میشه .
فقط نگاش میکردم,خدای من نیما خودش اومده پیشم ؟؟.
نا باورانه خندیدم
- نیما ؟؟..تو ...تو !!؟
حرفمو قطع کرد و با لحن سردش گفت .
- عسل خیلی اصرار کرد بیام باهات حرف بزنم . میگفت خیلی باهام حرف داری ؟؟خب ؟حالا اینجام .
از لحن سردش تنم یخ بست .
خدا این نیمای مهربون من نبود .
لبمو با زبون تر کردم و با دلخوری بهش خیره شدم .
- اینجا ممکنه ارسام برسه ... بیا بریم یه جای دیگه تا ..
حرفمو قطع کرد و با پوزخند گفت
- ارسام ؟؟ . چیکارته که به اسم کوچیک صداش میزنی ؟؟
با وحشت به چهره عصبیش که داشت نهایت سعیشو میکرد که خونسرد نشونش بده نگاه کردم ,خدایا بهش چی بگم ؟؟
این سخت ترین قسمتش بود, سرمو بی حرف انداختم پایین .
رفتم جلو و دستشو گرفتم .
نمیخواستم تو چشماش نگاه کنم
@romangram_com