#دختر شیطون_پارت_193
من نمیدونم تو اون تاریکی اصلا منو از کجا میدید !!!!؟؟
از دست این کتی جون .
منم با اینکه داشتم از ذوق خفه میشدم ولی فقط لبخند میزدم .
اره دیگه . کلاسم بالاس .
تا خود مسیر ارسام ساکت بود و غرق تو افکارش .
کاش میشد فهمید تو مغزش چی میگذره که اینقدر تو فکره .
یعنی داره به نازنین فکر میکنه ؟
تا خود مقصد تو همین فکرا بودم دلم نمیخواست امشبم وسیله بازی باشم .
پس باید تا حد امکان از ارسام فاصله بگیرم .
چون تصمیم که بگیره نمیتونم جلوشو بگیرم و تهش میشه یه اتفاق مثل دفعه قبل .
با یاد اوریش لبخند اومد رو لبم
ولی سریع لبمو گاز گرفتم .
خجالت مجالتم دود شد رفت هوا!
بالاخره بعد کلی مسیر ارسام جلوی که خونه باغ بزرگ نگه داشت .
ماشالا اینا خانوادتا مایه دارن .
خونه هاشون یکی از یکی بزرگتر !
اروم پیاده شدم و بخاطر زمین سنگی و کفش پاشنه بلندم هر آن امکان سقوط وجود داشت !
واسه همین بازوی ارسامو سفت چسبیدم . اونم از خدا خواسته چسبید بهم و کمرمو گرفت
وارد قسمت سنگ فرش که شدیم دستشو ول کردم .
درو باز گذاشته بودن و سنگ فرش میخورد تا داخل و دورش فانوسای خیلی خوشگل داشت تا انتهای مسیر .
اطرافشم همه درختای بزرگ بود .
چه قشنگ بود اینجا . سعی کردم دید زدنو بزارم واسه بعد و فعلا فقط جلومو نگاه کنم .
با اون کفشام ناچارا همچین خرامان خرامان راه میرفتم بیاید ببینید!
دیگه تقصیر من که نیست کفشم ناچارم میکنه .
یکم که جلو رفتیم چشمم به ساختمون با نمای سفید افتاد .دو طبقه بود .
بیرونشم یه فضای ازاد بود و پر میز و صندلی شیک .
چقدرم که شلوغ بود .
خوبه والا اینکه جشن کوچیکه .
دیگه عروسیاشون چجوریه .
جلو تر رفتیم که خدمه پالتو کتی جون با شالشو گرفتن .
منم مانتومو دادم ولی با چشم غره خفن ارسام شالشو نگه داشتم
این اگه گذاشت بهم خوش بگذره !
تعجبم ازین بود که منم گوش میدادم .
@romangram_com