#دختر شیطون_پارت_187

صاف رفتم تو اتاق ترلانو درم بستم
ترلان دیروز گفته بود مراسمشون ساعت هشت شروع میشه .
البته من که شخصا کلاسم بالاست ساعت نه با شوهرم تشریف میبرم . از لفظ شوهرم خندم گرفت .
خوبه والا . دستی دستی هولمون دادن قاطی مرغ و خروسا .
اونم با کی !؟؟
ارسام مغرور و تخس . با منه لجباز و مظلوم .
بی خیال فکر کردن شدم و رفتم یه دوش حسابی بگیرم .
امشب برام شب مهمی بود و اینجوریام که بوش میومد حسابی خاطره ساز میشد .
*********
(( آرسام ))
تو سکوت حاضر شدم تا برم شرکت و یکم کارا رو درست کنم که بعد برگردم خونه .
اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با کسیو نداشتم .
فکرمم حسابی مشغول بود .
بالاخره نفس تونست راضیم کنه و تو این مهمونی مسخره نازنین شرکت کنه . حتی فکرشم نمیکردم که بزارم تنها بره .
باید باهاش میرفتم .
به خصوص با حضور نیما که این روزا اصلا احساس خوبی نسبت بهش ندارم .
حتی فکر اینکه نفس و نیما قبلا چجور رابطه ای داشتن دیوونم میکنه .
بازم برای بار دهم به خودم نهیب زدم که به من ربطی نداره .
ولی اینجوری خودمو قانع کردم که این دختر تخس و لجباز دستم امانته .
یاد دیشب افتادمو لبخند کج نشست کنج ل*ب*م .
وقتی بهم گفت میتونه ماساژم بده یه لحظه شک نشست تو دلم .
برای اولین بار به اراده ی خودم شک کردم . از نزدیکی بهش فراری بودم
ولی بازم اون حس سرکشم با اغوش باز پذیرفت .
حاضر بودم تمام اون شبو با گرفتگی وحشتناک شونم سر کنم ولی کاری ازم سر نزنه که باعث بشه نفس پیشم احساس ترس و
نا امنی کنه .
اونوقت با این همه بازم صبح از اختیارم خارج شد .
بعد از اون خواب راحتم و مهم تر از همه اعتمادی که نفس بهم داشت و پیشم خوابید بازهم ارادمو شکست و این عروسک کوچولوی سرتق و تو آغوشم گرفتم .
با تمام خاطرات بدی که ازین حسم داشتم . ولی اینبار فرق میکرد.
حس پدریو داشتم که هر جور شده می خواد اعتماد دختر کوچولوشو جلب کنه .
نمیدونم چرا . ولی دوست داشتم همه جوره حمایتش کنم تا مشکلاتشو اولین نفر به خودم بگه
ولی شرایطمون گاهی مثل دیوار بینمون قرار میگرفت .
من بخاطر قولی که دادم و اون بخاطر برخورد خانوادش از هم دوری میکردیم .
وقتی اونجوری از زندنی بودنش تو خونه حرف میزد با اینکه از نگاهش میفهمیدم داره نقش بازی میکنه تا متقاعدم کنه و مانع رفتنش نشم ولی بازم نشد خودمو راضی کنم و ناراحتش کنم .

@romangram_com