#دختر شیطون_پارت_186
با ارامش تمام عملیات مربوطه رو انجام دادم و ریلکس دست و صورتمم شستم .
اومدم بیرون و درو بستم . اصلا الان چشمام واضح تر میدید
داشتم با چشمام دنبال ارسام میگشتم که یهو یادم اومد امشب چه خبرههه !!
بله بالاخره شب تاریخی رسید .
به جون خودم به جان ترلان اگه من عین جشن قبلی بشینم ور دل ارساماااا .
میخوام حسابی بترکونم . قر اینقدر تو کمرم خشک شده بود که باید خالی میشد تو این جشن
دیدم ارسام تو اتاق نیست . در اتاقو باز کردمو رفتم سمت اتاق ترلان .حتی نمیدونستم ساعت چنده .
اروم در زدم و وقتی کسی جواب نداد اروم درو باز کردم و رفتم داخل .
بله . گویا ترلان جون رفته بودن ارایشگاه خوشگل کنن واسه اقاشون .
چه دل خجسته ای داره خداوکیلی
منو بکشیم نمیشینم زیر دست یکی دیگه رنگم کنه .
ترلانم چون کتی جون بود باهاش بود خفه خون گرفتم. خوش باشه .
لباسمو گذاشته بود رو تخت و لوازم ارایششم گذاشته بود برام
خب . یه نفسی بسازم دیدنی !!
به جون شما میخوام کشت و کشتار راه بندازم و خون و خونریزی
از تصوراتم خندم گرفت و رفتم پایین تا یه چیزی کوفت کنم قبل از اینکه معدم خودمو نخورده !!!
خوبه والا . ارسامم رفته از خودش پذیرایی کنه . چقدرم به خودش میرسه
خلاصه جای دشمنتون خالی همینجوری غر زدم و غر زدم تا خود اشپزخونه .
وارد که شدم دیدم ارسام جون با بالا تنه ل*خ*ت داره پشت میز قهوه کوفت میکنه و غرق فکره !! والا خجالتم نمیکشه, منم عین این خوشحالا رفتم و واسه خودم یه لیوان قهوه ریختم و بی حرف نشستم پشت میز .
اونم مشغول فکر بود و اروم قهوشو میخورد . فک کنم داشت به این فکر میکرد که تو جشن چجوری منو قفل و زنجیر کنه و با چه بهونه ای کنار خودش نگهم داره که یه وقت ندزدنم !!!
از فکر خودم تک خنده ای زدم که از چشم ارسام دور نموند .
ول کن بابا بزار فک کنه خل شدم .
ارسام با تعجب گفت:
نفس حالت خوبه؟؟؟؟چرا الکی برای خودت میخندی
سرمو ریلکس تکون دادم و گفتم:
چرا نباشه؟خیلی هم خوبه, یاد یه جوک افتادم خندم گرفت ,یعنی من حق ندارم بخندم؟
دوتا دستاشو به حالت تسلیم اورد بالا
-باشه باشه, چرا میزنی حالا , هر چقدر میخوای بخند
پشت چشمی نازک کردمو پرو گفتم:
نمیگفتی هم میخندیدم
اون بیچاره هم با تعجب سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت
قهوه رو که نوش جان کردم بدون این که کلا ارسامو ادم حساب کنم از اشپ
زخونه اومدم بیرون .
@romangram_com