#دختر شیطون_پارت_177

خدا کنه بریم مهمونی .
الان دقیقا حس دختر بچه ایو داشتم که تو هول و ولای اینه که از باباش چجوری پول تو جیبی بگیره !!!
در اتاق ترلانو پشت سرم بستم .
ترلان اینجام نبود .
این دوتا کفترای عاشق معلوم نیست یهو کجا غیبشون میزنه .
والا ادم میترسه جاییو نگاه کنه با صحنه های مثبت هجده روبه رو بشه!!!
خودمو پرت کردم رو تخت وخیره شدم به سقف .
تو این مهمونی میتونم به نیما همه چیزو بگم !!
دور از چشم ارسام حسابی قانعش کنم که بیگ*ن*ا*هم !!
نباید بزارم داداشم ازم دلخور باشه
دوست دارم حمایتشو همیشه داشته باشم .
از تصمیمم مطمئن بودم, حتما همه چیزو به نیما میگفتم, دلم نمیخواد راجبم فکر بد کنه
ولی اگه به حرفام گوش نده چی؟
اگه فرصت نشه باهاش حرف بزنم؟
خدایا خودت کمکم کن که یه فرصت جور بشه همه چیزرو بتونم به نیما بگم,همش حرفاش تو مغزم اکو میشه
(نفس خیلی ازت شکارم.)
(فعلا اصلا سمتم نیا نفس )
خدایا چجور باهاش حرف بزنم؟چجور قانعش کنم؟عکس العملش چیه؟
همینطور مشغول فکر های جور واجور بودم که دیدم در اتاق یهو باز شد و ترلان با قیافه سرخ شده و نیش باز اومد تو
بلند شدم و چهار زانو نشستم روی تخت
-خوشگذشت با اقاتون, خاکبرسرت اینکارا چیه میکنین که اینقد سرخ میشی ,لااقل داری خجالت میشی نیشتو ببند که بگن خجالت کشیده ,نمیگی سه نفره شین قبل عروسی
قیافش خونسرد شد و اومد بیخیال نشست کنارم رو تخت
- تو نگران منو ارتا نباش, خودتو ارسام و دریاب که انگار اون اتیشش تند تره
متکای روی تختو برداشتم و با حرص کوبیدم تو سرش و تو همون حین گفتم :
بیحیای بیشعور اصلا چیزی بین من و اون نیست
در حالی که دستشو ضربدری جلو صورتش گرفته بود که از خوردن متکا تو صورتش جلوگیری کنه گفت:
- اره اره معلومه ,حالا چرا رم میکنی تو یهو؟؟, مگه دوروغ میگم ؟حتما راست میگم که عصبانی شدی دیگه ,ببین چقدر وضعتون خراب بوده که کتی جون فهمید بعدم ترسید صیغتون کرد,معلوم نیست که تو چه وضعیتی دیدتتون .....
دست از زدنش برداشتمو وسط حرفش پریدم و یه جیغ بنفش کشیدم سرش:
- ترلانننن
ایندفعه سریع گوششو گرفت و گفت:
اههه گوشمو کر کردی حقیقت تلخه من چیکار کنم , حالا اینارو بیخیال برای مهمونی لباس چی اماده کردی ؟؟باید اونجا بهترین باشیا,تا چشم این نازنین در بیاد
دیدم راست میگه ولی من که لباسی نداشتم که بخوام اماده کنم, باید میرفتم خرید و ازونجایی که ارسام نمیزاره تنها برم یا کسی بدون خودش پس باید برم تو کار خر کردنش که منو ببره برای خرید لباس
از اون روزی که با ارسام حرف زدم همش تو استرس و هول و ولای اینم که نکنه یه وقت حرفام تاثیری نداشته باشه و نتونسته باشم ارسامو راضی کنم و نریم به این مهمونی

@romangram_com