#دختر شیطون_پارت_173
ترلان با ناراحتی و اخم گفت
- حالا کی هست این پسره ؟؟
تو میشناسیش ؟
ارتا به من نگاه کرد
- من نه ولی نفس باید بشناسه
با چشای گرد شده نگاش کردم
- وا . من از کجا باید بشناسم ؟؟
- فک کنم ارسام یه بار دعوتش کرد خونه !!
صداش تو گوشم پیچید .
( ارسام یه بار دعوتش کرد خونه )
مات و مبهوت زل زدم به پام .
همکار ارسام که اومد اینجا..
یعنی .. یعنی نیما رو میگه ؟؟
وای خدا نیمام دعوته؟؟؟
مثل دیوونه ها تک خنده ای کردم و زمزمه کردم
- اون ؟؟؟؟
ارتا باتعجب گفت
- خب پس میشناسیش دیگه ؟؟
مونده بودم چی بگم .
من حتی به ترلانم راجب نیما چیزی نگفته بودم و الان ....
اروم سرمو تکون دادمو .
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم
- اره ....اره یادم اومد .
ترلان و ارتا مشکوک نگام کردن و سر تکون دادن .
با یه ببخشید کوتاه بلند شدمو ازشون جدا شدم .
طاقت نگاه هاشونو نداشتم .
تنها چیزی که مدام تو مغزم میچرخید فقط یک جمله بود .
باید برم به این مهمونی !!
از فکراینکه این فرصت طلایی رو از دست بدم داشتم دیوونه میشدم
نیما داره به این مهمونی میره .
فقط بخاطر من !!
منم باید همه تلاشمو بکنم .
فقط تعجب کردم که چرا عسل چیزی نگفت بهم .
@romangram_com