#دختر شیطون_پارت_168
حالتمو تغییر ندادم وبدون اینکه نگاش کنم فقط گفتم
- سلام . خسته نباشی
رفت و کیفشو گذاشت رو میزش و همونجوری که کراواتشو شل میکرد جوابمو داد
- سلام . مرسی .چرا اینجا نشستی ؟
یه نگاه به تیپ رسمیش انداختم . کت و شلوار طوسی و پیرهن سفید . کراواتشم توسی و سفید بود .
اروم و بی حال گفتم
- چیکار کنم ؟؟ . حوصلم سر رفته .
یکم مکث کرد ولی بعد چند لحظه همونجوری که میرفت سمت
حموم گفت
- یکم دیگه تحمل کنی جشن نازنین نزدیکه .
ناخوداگاه پوزخند زدم
- تو جشن نازنین جون که به شما باید بیشتر از ما خوش بگذره .
برگشت و با اخم و جدیت گفت
- شاید نریم .
بعدم بی توجه به چشمای گرد شده ی من رفت تو حموم و درم بست.
وا . حالا که من میخوام برم این نمیاد؟حالا خودش نمیاد چرا گفت نریم ؟؟
همینجوری تو فکر بودم .
بخاطر حرف من ناراحت شد یعنی ؟؟ارسام و این کارا ، یعنی میخواد جشن نازنین جونشو از دست بده ؟؟جلل عجایب !
از رو تخت بلند شدمو رفتم سمت در اتاق . باید از ترلان بپرسم .
اون ورپریده از همه چی خبرداره .
درو اروم بستمو رفتم سمت اتاقش
اروم در اتاقشو باز کردمو عین دزدا سرک کشیدم .
رو تخت دراز کشیده بود و سرش تو لب تابش بود . لبخند خبیث نشست رو ل*ب*م
اروم خزیدم تو و یهو درو محکم بستم !
هین بلندی گفت .دومتر پرید بالا و دستشو گذاشت رو قل*ب*ش !!
منم غش کرده بودم از خنده ..
یهو یه نفس عمیق کشید و
با حرص و بهت گفت
- تو ادم بشو نیستی نه ؟؟ اگه راپرتتو به اقاتون ندادم .
با کلمه اقاتون یه جوری شدم ولی فوری اخم کردم
- عق ! این ماموتو میگی ؟؟
غش غش خندید
- خفه شو بی لیاقت . پسر داییم به این جیگری !!
@romangram_com