#دختر شیطون_پارت_167
عسلم میگه دارم روش کار میکنم .
این وسط ترلان و کتی جونم خیلی هوامو داشتن و خلاصه همه این چند روزو برام به حداکثر راحتی رسوندن
واقعا احساس میکردم هنوز اونقدرام تنها نشدم .
الان حدود یک ماه از اومدن من
به اینجا میگذره و کم کم داریم وارد پای
یز میشیم .
فصلی که من شخصا عاشقشم .
ترلان خیلی خوشحاله . ارتا با تمام وجودش عاشقشه . حتی چند بارم اومد اینجاو به ترلان سر میزد و ترلانم ذوق مرگ میکرد .
خیلی براشون خوشحال بودم که نامزد شدن چون عشق و تو چشمای هر دوشون میدیدم .
اخرم با کتی جون مینشستیم و کلی دستشون مینداختیم .
ترلان سرخ میشد و ما میخندیدیم !
با ارتاهم رابطم صمیمی تر شده بود،خیلی پسر خوبی بود و گویا ترلانم سر بسته یکم از ماجرای اینجا اومدن منو براش گفته بود .
منم ناراحت نشدم . چیز پنهانی نیست !
ادم که نکشتم ! ولی ارتا خیلی هوامو داشت و حتی یه بار به ارسام تخس اصرار کرد منو ترلانو بیرون ببره و خودش حواسش بهم هست .ولی این ارسام که کوتاه نیومد !!میگفت تو نمیتونی مواظبش باشی تو ترلانم زیادیته !!!
منم از کلکلشون خندم میگرفت .
حس بچه ای بهم دست داده بود که همیشه یکیو میخواد مواظبش باشه !
خلاصه اینجوری بود و خبریم از نیما نداشتم .
همش امیدوار بودم زنگ بزنه تا باهاش حرف بزنم ولی هیچ خبری نشده بود
عسلم میگفت صبر کن .
دیگه داشتم خل میشدم . اگه میشد نیمارم راضی کنم و اعتمادشو جلب کنم دیگه هیچ مشکلی نداشتم .
خبریم از جشن نازنین نشده بود .
حدس میزدم کنسل شده باشه ولی خب وقتی از ترلان پرسیدم چشاش گرد شد وگفت
- اوه . نازنین جشنشو کنسل کنه ؟؟!صدسال !! بابا فقط عقب افتاده همین .دلتم خوش نکن .
خندیدم و گفتم .
-اخه چرا باید دلمو خوش کنم دیوونه ؟دشمنم که نیست .
شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت
- به هر حال گفته باشم تو توی صف اول مهمونایی خانوم !
دیگه چیزی نگفتم . کلا بحث کردن با ترلانو ارسام مثل کوبیدن سر به دیوار میمونه . سر میشکنه و دیوار تکون نمیخوره !!
امروزم پنجشنبست و نشستم رو تخت ارسام واسه خودم گوسفندارو میشمارم
با اینکه دلم از جشن و هرچی مهمونیه پر بود ولی به این یکی نیاز داشتم .
چون واقعا داشتم تو خونه تلف میشدم
حوصلم وحشتناک سر میرفت چون اصلا عادت به تو خونه موندن نداشتم.
تو فکر بودم که چی بپوشم یهو در اتاق باز شدو ارسام اومد تو .
@romangram_com