#دختر شیطون_پارت_166
زمزمه کردم .
- مجبور بودم عسل . مجبورم کردن,بعدم فسخ صیغه راحته .
- میدونم خواهری, . فعلا به نیما چیزی نگو منم نمیگم . باشه ؟؟
- باشه .
باز یه نفس عمیقی کشیدم
- خیلی نگرانت بودم عسل . چرا یهو غیبت زد ؟؟
- داستانش طولانيه . فقط اینم بهت بگم نفس . نیما حرفای هیچکدومشونو باور نمیکنه . همش میگه محاله خواهرم الکی فرار کنه . خیلی پشتته . اگه توروت چیزی میگه ناراحت نشو عصبیه
دلم پر از خوشی شد و با ذوق گفتم
-واقعا راست میگی !!!؟؟؟؟؟
- اره . نمیدونی چقدر پشتت حرف میزنن . به خصوص عمو که دیگه شورشو دراورده و این دیدار اخریم بین باباتو عموت شکراب شده گویا !!
کنجکاو گفتم :
- میدونی چرا ؟؟
- اره نیما گفت عموت دراومده جلو بابات گفته دخترتو نتونستی یه شب بند کنی !! حالا یهو میبینی فردا با شکم بالا اومده برمیگرده خونت . نیما و بابات دیوونه شدن نفس از شنیدن ای حرف اونم از عموت !!!!
با بهت گفتم
- وای . حالا صیغه منو ارسام مهر تایید میزنه به حرفاشون که !!!!
عسل تند گفت
- غلط کردن . همه که نباید بفهمن
تو نگران نباش .
ناخوداگاه زمزمه کردم .
- تو بهترین دوست دنیایی عسل . تورو نداشتم نمیدونم چیکار باید میکردم !!
خندید
- دیوونه دوست چیه ؟؟تو خواهرمی .میگما این شارژ گوشی تو تموم شدنی نیست؟؟
خندیدمو گفتم
- نه خطم دائمیه !!
بعد یکم حرف زدن و شوخی و دلگرمیای عسل با ارامش گوشیمو قطع کردم . چقدر این حرف زدن با عسل بهم ارامش داد .
تا حدودی خیالم راحت شد .
باورم نمیشد عموم اینهمه وقیح شده باشه که جلوی بابام اون حرفو بزنه!
ادمادو باید تو روزای سخت شناخت .
از بعد جریان صیغه حدودا یک هفته میگذره و ارسام کمتر دور و برم میپلکید و اکثرا سرکارش بود .
من حس میکردم اینجوری میخواد ثابت کنه که چیزی تغییر نکرده و یه جورایی مطمئنم کنه .
منم کلی ازش ممنون بودم . چون واقعا به این کارش نیاز داشتم .
استرس نیمام همچنان ادامه داشت ولی با حرفای عسل و دلداریاش از همون پای گوشیم کلی امیدوارم میکرد .
چون اینجوری که معلومه نیما کمتر ناراحته و تو خودشه .
@romangram_com