#دختر شیطون_پارت_163
ولی بازم وقتی گوشمو تیز
کردم صدای هق هقشو راحت شنیدم .
با خودخواهی تمام فکرکردم که نفس فقط با آغوش من اروم میشه وبالاخره بلند شدم . رفتم تو آشپزخونه و بی حرف مقابل چشمای بهت زده مامانم محکم نفسو کشیدم تو ب*غ*لم .
اونقدر بدن ظریفشو به خودم فشار دادم که اروم گرفت .
اصلا برام مهم نبود که واقعا ارامش داشت یا از خجالت بود که اروم شد
ولی یه حسی با غرور ته دلم داد میزد (اون فقط با تو اروم میشه )
این دختر داشت زیادی برنامه هامو بهم میریخت ....
اروم و با خجالت برگشت سمت جای قبلی مامانم . ولی نبود ..
مامانم خیلی وقت بود با لبخند و اطمینان تنهامون گذاشته بود .
رفتار عجیب مادرم منو به شک مینداخت . ولی اونقدر درگیر بودم که حتی نمیخواستم بهش فکر کنم .
الان تنها کارو دغدغم این بود که امروز به این دوتا چشم خوشرنگ که بهم خیره شده بود بفهمونم باید امروز و همینجا بهم محرم بشیم .
دلیلی نداشتم و حتی نمیخواستم به دلیلشم فکر کنم چون نتیجش کلافم میکرد .
نمیخواستم به چیزی فکر کنم ...
****
((نفس))
هول شدم . خیلی وقت بود بهم خیره شده بودیم .
منم زل زده بودم تو چشماش .
اروم و با خجالت گفتم
- ب...بهتره بریم .
خواستم برم که دستمو گرفت و مجبورم کرد برگردم . مطمئن و با ارامش زل زد توی چشمام
- بسپارش به من . پشیمون نمیشی
بهم اعتماد کن !
اونقدر لحنش جدی و مطمئن بود که دیگه چیزی نتونستم بگم .
فقط لبخند مصنوعی زدم و سرمو انداختم پایین . اونم دستمو کشید و باهم شونه به شونه رفتیم کنار بقیه . همه با محبت نگام میکردن .
خداروشکر کسی به روم نیورد .
منم فقط لبخند میزدم .
شاید فکر کرده بودن دلتنگ پدر و مادرم شده بودم . بزار فکر کنن !
باز نشستم کنار ارسام و دوباره همون کلمه های عربی .
اینبار با استرس کمتر . همش خودمو دلداری میدادم که ارسام پشتمه .
چیزی نمیشه . اتفاقی نمیفته.
چاره ای نداشتم . انگار خودمو از خیلی وقت پیش انداختم تو یه رود خونه عمیق و جریان اب منو با خودش میبره و کاری نمیتونم بکنم !
هیچ چیز دست من نیست .
@romangram_com