#دختر شیطون_پارت_161
چیزی بهش نگفتم . یعنی چیزی نداشتم که بخوام بگم !
کارم از کار گذشته بود چون ناصر گفت
- اماده اید بچه ها ؟؟
اشک تو چشمام جمع شده بود خیلی لحظه بدی بود .
داشتم با همه وجودم مبارزه میکردم که اشکی از چشمام نیاد پایین .ابروم بره!
خدایا مجبورم . مجبورم ...
ارسام دید همه دارن نگاهمون میکنن ناچار با شک و تعجب گفت .
- بله بخونید .
اقا ناصرم سرشو تکون داد
- باشه پسرم هرچی گفتم بگید قبلت
فقط سرمونو تکون دادیم .
هیچی از اطرافم نمیفهمیدم.
ولی سنگینی نگاه نگران کتی جونو خوب حس میکردم .
از اولش خیره بود به من . اصلا این چیزا مهم نبود .
من داشتم با خودم و زندگیم چیکار میکردم ؟نیما منو نمیبخشه !! خدا چیکار کنم ؟
با صدای ارسام به خودم اومدم
- نفس عزیزم ؟؟ خوبی ؟؟
با چشای لبریز از اشکم فقط نگاش کردم که خودش همه چیو از نگام بخونه . چاره ای نداشتم .نمیدونم چرا ولی نگاه اقا ناصرم نگران شده بود .
ارسام خواست چیزی بگه که کتی جون بیتوجه به همه بلند شد و دست منم گرفت و بلندم کرد .
کشیدم تو اشپزخونه !!
همین که رفتم داخل اشکام سرازیر شد. کتی جونم برگشت و بی حرف منو کشید تو ب*غ*لش !
اگه اونجوری به خودش فشارم نمیداد صدای هق هقمو همه میشنیدن !
اروم کمرمو نوازش میکرد و در گوشم زمزمه میکرد
- اروم باش عزیزدلم . دختر قشنگم . اخه یهو چت شد ؟؟؟
دلم میخواست بهش بگم پسرش براش نقشه داره . دلم میخواست داد بزنم من یه دختر پستم که فرار کردمو کسی چشم دیدنمو نداره ..
دلم میخواست بهش بگم تا اینجوری دل نسوزونه و با مهربونیاش اتیشم نزنه .
اروم نشدم . اصلا با این آغوش مادرانشم اروم نشدم,
دیگه رسیده بودم به نقطه جوش
کتی جونم منو از خودش جدا کرد.
معلوم بود ترسیده
,اونم فهمید که اروم نمیشم به این راحتی . بزار بفهمه بدتر از این ؟؟
با استرس اشکامو پاک کرد
- اخه چرا اینهمه بیتابی میکنی قشنگم ؟؟ نفس ؟.
@romangram_com