#دختر شیطون_پارت_157
- چرا دروغ میگی ؟؟ این یارو هفته پیش این موقع المان بوده !!
منم صدامو بردم بالا
- همیشه که اونجا نبوده . کلا پنج ساله که رفته !!
با بهت و عصبانیت گفت
- هه . نه بابا . میبینم که آمارشم داری !؟ خجالت نکشیا . تو اصلا میدونی من دیروز کجا بودم که از یه هفته پیش این پسره خبرداری ؟
خندم گرفت . داشت حسودی میکرد ؟ایول حرص بخور ارسام خان حالا حالاها باهات کار دارم
به تلافی حرصایی که به منو نیما داد خونسرد گفتم .
- اره . که چی ؟؟ امارشم دارم . چون دوستش دارم .
صورتش سرخ شده بود و رگ گردنشم متورم شده بود وخود نمایی میکرد .
اوه اوه !! چی شد یهو ؟؟؟
با پوزخند نزدیکم شد و غرید
- که دوستش داری ؟؟ خب پس توکه دوست پسر داشتی واسه چی خودتو انداختی تو خونه من ؟؟
خوب میرفتی پیش همون عشقت بهش پناه میبردی . خیلیم بهت خوش میگذشت
منم مثل خودش بهش نزدیک تر شدم
- خودت چند لحظه پیش گفتی که المان بوده . بعدم اگه عشقم بود محال بودبیام پیش توی بد اخلاق و زور گو !! به قول تو پناه میبردم به اونو بهمم خوش میگذشت کلی !
یکم برزخی نگام کرد . کاملا تابلو بود کم اورده ولی یهو اروم شد و یه لبخند محو نشست رو ل*ب*ش .
قشنگ گپ کردم !! با تعحب نگاش کردم
از اونهمه عصبانیت فقط یه اخم مونده بود . یه اخم و یه لبخند !!
همونجوری که تو فاصله خیلی نزدیک اروم موهامو میزد پشت گوشم گفت
- خب از اونجایی که الان تو خونه من و تحت فرمان منی پس حقم نداری اسم این پسره رو بیاری !!
اسمش چی بود؟؟ اها ... نیما... با پوزخند ادامه داد
این نیما جونو شما بار اخری بود که میدیدی !! اوکی ؟؟میخوام ارسام بداخلاق و زورگورو بهت نشون بدم کوچولو .
بعدم چشمک زد و بی توجه به دهن باز شده من ازم دورشد و از پله ها بالا رفت.
این چه موجودی بود دیگه؟؟؟؟!
نیما رو نبینم ؟؟؟ وا چه پرو !!
ازش خندم گرفت . حسود بدبخت !
همینجور که از پله ها بالا میرفتم به ارسامم میخندیدم .
واقعا حسودیش شده بود !!؟¿
از فکر اینکه ارسام فکر میکنه نیما دوست پسرمه چهارتا لامپ خوشگل بالای سرم روشن شد !
بله . به هرحال این شتریه که فقط یه بار در خونم میخوابه !!!
یه حالی ازش بگیرم تو تاریخ ثبت کنن .
از فکر خبیثم خندم گرفت .
ولی به من چه ؟خودش خواست طعم شیرین نقشه های نفسو بچشه !!
@romangram_com