#دختر شیطون_پارت_156

هنوزم باهوش و محافظ کار بود .
هنوزم نگرانم بود . هنوزم روم تعصب داشت . ولی من خیلی زجرش دادم صدای عصبی و غمگینش تو مغزم اکو شد (خون دل خوردم وقتی فهمیدم خواهرم فرار کرده و معلوم نیست شبو کجا میگذرونه ...فعلا اصلا سمتم نیا نفس ! )
حق داشت . باید اعتمادشو جلب کنم باز,باید بهش بگم چرا فرار کردم .نیما سامانو درست نمیشناسه باید به داداشم ثابت کنم همون نفسم.
یهو به خودم اومدم و فوری اشکامو پاک کردم . خیلی وقت بود اینجا وایساده بودم !
از روشویی چند تا مشت اب به صورتم زدم تا چشمای سرخم معلوم نباشه
باید قوی باشم وگرنه زیر بار این همه مشکلات له میشم .
باید بتونم بشم همون نفس شاد.
با دستمال کاغذی صورتمو خشک کردم و بعد از چک کردن خودم رفتم بیرون
ارسام داشت راهنماییشون میکرد سمت در خروجی منم خودمو رسوندم بهش و کنارش ایستادم . بعد یه عالمه تعارف و سفارش های نیما واسه کد نمیدونم چی چی بالاخره خداحافظی کردن و خواستن که برن .
عسل دستمو فشرد و بعد با یه نگاه نگران خداحافظی کرد و واسه محکم کاریم کلی ابراز خوشبختی کرد تا ارسام شک نکنه .
نیمام فقط نیم نگاهی بهم انداخت و سرد خداحافظی کرد . دلم گرفت ولی همون نیم نگاهشم کافی بود تا چشمای غمگینمو بخونه .
اون همیشه بیشتر از همه درکم میکرد ولی حیف که رفت و نشد مثل همیشه تکیه گاهم باشه .
مطمئنم اگه میموند بابا مجبورم نمیکرد واسه ازدواج با سامان .
چون نیما نمیزاشت . همیشه پشتم بود.نیما فقط خبر ازدواجمو شنید .
نمیدونست دارن مجبورم میکنن
الانم حتما از من غول ساختن واسش.
لبخند تلخی زدم و برگشتیم تو خونه
احساس سبکی میکردم .
بالاخره بدون هیچ دردسری تموم شد
دیگه به هرچی مهمونی و دورهمیه تنفر پیداکردم .
اسمش که میاد استرس میگیرم .
والا . این از دورهمی کتی جون که شبش اونجوری شد اینم از الان .
خدا جشن نازنینو بخیر بگذرونه .
با صدای ارسام به خودم اومدم .
- تو این پسره رو میشناختی ؟؟
یهو رنگم پرید . حالا چی بگم ؟؟
چقدرم زود پرسید !!
مجبورم دروغ سرهم کنم دیگه ..
برگشتم سمتش و خیره به چشمای مشکوکش با شک و ترس گفتم
- اره . قبلا ...باهاش دوست بودم.
خودم داشت خندم میگرفت .
اوهو !! چه غلطا . ولی ظاهرمو حفظ کردم .
ارسام عصبی پوزخند زد

@romangram_com