#دختر شیطون_پارت_151

- عسل اس ام اس داده . ولی معنیشو نفهمیدم . حالا بعدا بهش زنگ میزنم .
ارسام متفکر سرشو تکون داد و فکر کنم چون دید خودم چیزی نگفتم از متن اس ام اس چیزی نپرسید .
با هزار تا سوال تو سرم پشت سر ارسام از اتاق خارج شدم .
منظور عسل از اینکه به زودی میفهمم چی بود ؟؟.
چرا مجبور بود ؟؟ اصلا کی مجبورش کرده بود ؟ نکنه بابام این رفتن سراغ عسل !!
با هزار تا فکر و خیال مثل عروسک کوکی دنبال ارسام راه افتاده بودم .
از پله ها پایین رفتیم و همه سعیمو کردم که حواسمو جمع مهمون ارسام کنم تا سوتی ندم .
بعد میتونستم به شماره عسل زنگ بزنم
دیگه تقریبا پایین پله بودم که سرمو اوردم بالا و خیره شدم به مرد و زنی که پشت بهم نشسته بودن.
با شنیدن صدای پای ما از جاشون بلند شدن ولی برنگشتن .
و چون ارسام جلو تر از من رفته بود مشغول سلام و احوال پرسی باهاشون شد .
هیکل پسره از پشت خیلی برام اشنا بود . انگار جایی دیدمش که یادم نمیاد .
حتی صداشم فوق العاده برام اشنا بود .
دختره هم همینطور ولی چون حرف نمیزد صداشو نشنیدم .
کنجکاو شدمو رفتم تقریبا نزدیکشون که ارسام منو دید و رو به اونا با لبخند گفت
- ایشونم نفس هستن .
اون دونفر برگشتن سمت من و برگشتنشون همانا و شوکه شدن منم همانا !!!!!
برای چند ثانیه احساس کردم خون به مغزم نرسید و به وضوح تنم یخ بست !
نیما !!!؟؟؟
اون ..اون اینجا چیکار میکنه ؟؟
صورتش جدی بود . بدون هیچ حسی . اما ته چشمای خوشرنگش میشد دلخوری رو دید .
نگامو ازش گرفتمو دوختم به کسی که کلی نگرانش بودم . عسل !!!!
لبخند تلخی زد
- سلام نفس خانوم . خوشبختم
هیچی نمیتونستم بگم چون به حد مرگ شوکه شده بودم . اگه اونا اینجان پس یعنی ..
یعنی همه جامو فهمیدن ؟
جو سنگینی بود وبدتراز همه نگاه ارسام بود که با شک و تعجب خیره شده بود به چهره شوکه ی من .
سریع به خودم اومدم و به زور چند قدم نزدیکشون شدم . انگار به پام وزنه صد کیلویی وصل بود .
یه لبخند احمقانه و مصنوعی زدم
- سلام . خوش اومدید .
نیما فقط سرشو تکون داد و بعد یه سلام خشک و خالی نشست و عسلم اروم زیر لب تشکر کرد .
دلم از نیما گرفت . یعنی اینقدر ازم دلخوره !!؟؟
کسی که بعد رفتنش افسردگی گرفتم؟

@romangram_com