#دختر شیطون_پارت_152

این پسر سرد اون نیمای شر و شیطون من نیست . این پسر داداشم نیست !!
اره . نیما خیلی وقت پیش رفت المان و الان چجوری میتونه برگشته باشه اونم صاف بیاد خونه ارسام !!؟؟؟
یهو تصویر مردی که تو کوچه ی عسل اینا دیدم اومد جلوی چشمم .
ماشین سفید ! جلوی در خونه عسل ایستاد . پسر آشنا !!
قرار کاری ارسام و زود برگشتنش !
یعنی با نیما قرار کاری داشت ؟؟
یعنی اون پسر تو کوچه نیما بود ؟؟
اونی که عسل پشت تلفن میگفت برگشته نیما بود؟خدای من . امکان نداره !
با صدای ارسام به خودم اومدم .
- خوش اومدید اقای رادمهر
نیما لبخند محوی زد که شبیه پوزخند بود .
- ممنونم . معرفی نمیکنید ؟؟
بعدم با دست به من اشاره کرد !
قشنگ احساس کردم قلبم اومد تو دهنم!
وای خدا اگه ارسام بگه نامزدمه اصلا معلوم نیست نیما چه عکس العملی نشون بده !!
دلم میخواست جلوی دهن ارسامو بگیرم ولی خوب فکر احمقانه ای بود.
ارسام با لبخند محو دستمو گرفت
چشمای نیما رو دستای ما قفل شد و عسلم چشماش گرد شد !
- خواهش میکنم . نفس نامزد منه . قراره به زودی ازدواج کنیم .
دیگه جرعت نداشتم نفس بکشم !!
یعنی خدا هیچکسو تو شرایط من قرار نده . لبمو گاز گرفتم و ناخوداگاه دست ارسامو فشردم .
نیما با حرص پوزخند زد و خیره نگام کرد
- جدی ؟؟ مبارک باشه !
عین خرگوش که افسون چشمای مار میشه خیره بودم به چشماش .
به جون خودم با چشماش داشت میگفت نفس قبرتو با دستات بکن اجی .گذاشتم واست کنار !!!
یعنی تا این حد بد شانسم ؟؟؟
عسل نیم نگاهی به نیما کرد و ل*ب*شو گاز گرفت . منم سرمو انداختم پایین روم نمیشد به داداشم که اینهمه دلتنگش بودم نگاه کنم .
خوشبختانه ارسام و نیما مشغول صحبتای کاری شدن و از بین حرفاشون فهمیدم که نیما تازه با ارسام تو شرکت قطعات کامپیوتر شریک شده و حسابیم باهم تو این چند روز جور شدن .
البته شک نداشتم نقشه ی نیماست
اخه حالا نیما هیچی !
عسل چرا ؟؟ چرا بهم خبر نداد ؟؟
داشتم دیوونه میشدم . اگه نیما به زور ببرتم ؟؟ اصلا چرا عصبی شد ولی چیزی نگفت؟چرا اجازه داد ارسام بیخبر بمونه !؟چرا داره مثل من نقش بازی میکنه !؟چرا فقط سرده ؟ نکنه اونم مثل همه قید خواهر فراریشو زده ؟
ولی محاله ! نیما عاشق منه وگرنه اینجوری با این صحنه ها غیرتی نمیشد .

@romangram_com