#دختر شیطون_پارت_143
یکم نگام کرد یهو گرفته شد
- پس واسه همینم حالت صبح بد شد ؟
سرمو به معنی اره تکون دادم .
- اره . خیلی ترسیدم ترلان ! گیج شده بودم . همش با خودم میگفتم اگه یه درصد فهمیده باشه ...!
دستمو گرفت و خندید .
- چرا ترس؟؟ کتی جون عاشق توعه . همیشه هم به من میگه نفس فرش
ته ایه که خدا واسه ارسام فرستاد..
با تعجب نگاش کردم که مصمم ادامه داد....
-قبل از اینکه تو بیای خیلی نگران ارسام بود و منو مجبور میکرد هر روز از ارسام براش خبر بگیرم.
دغدغش این بود که ارسام تنهاست,
مطمئنم اگه یه روزیم چیزی بفهمه تنها کسیو که کلی سرزنش میکنه ارسامه .اونم فقط بخاطر اینکه تورو اذیت کرده .
یکم ته دلم گرم شد و منم ناخوداگاه لبخند محو زدم .
یهو ترلان با حرص گفت .
- راستی تو رو چه حساب اینقدر واسه یه مهمونی ناز میکنی ؟؟؟
پوزخندی زدم
- حال داریا ترلان . اینقدر بدبختیام زیاده که مهمونی و نازنین توش گمه !شما برید .
محکم زد رو پام که جیغم بلند شد
- چته روانی ؟؟باز خر گازت گرفت ؟؟
با عصبانیت گفت .
- چقدر تو خری !میخوای بزاری کل شب نازنین واسه ارسام ناز وعشوه بیاد کتی جونم حرص بخوره ؟؟؟
ته دلم یه حس بدی به وجود اومد . واقعا نازنین همچین دختریه که واسه پسری که میدونه نامزد داره عشوه بیاد ؟؟ غلط کرده اصلا .ولی بازم منطقم و غرورم دلمو خفه کردن و معمولی ولی باشک گفتم
- چرا حرص بخوره ؟ مگه نازنین چی کم داره ؟؟
عین میرغضب نگام کرد که خندم گرفت ,جیغ زد :
- آخه من از دست تو سر به کدوم بیابون بزارم ؟ کتی جون چرا حرص میخوره ؟؟؟!!! یعنی واقعا نمیدونی ؟؟حقم داری ندونی تو هنوز نازنینو نشناختی !! همه کاراش با سیاست پیش میره . اونوقت تو میخوای هم ارسامو که اینهمه حرصت داد بزاری به حال خودش هم نازنینو ؟؟؟؟؟واقعا خری !اونم یه هر به تمام معنا
غش غش از حرص خوردن بامزش خندیدم که دیگه دود داشت ازسرش بلند میشد.این بیشتر از من حرص میخورد.
- خب اخه میگی چیکار کنم ؟؟
یه چشم غره هشتادو هشتی توپ رفت
- خودم میدونم چیکارت کنم . یه نفسی بسازم ارسام فقط واسه راه رفتن کنارش دور تهرانو با دمپایی خرسی و کت و شلوار صورتی بدوه !!!!
بازم غش کردم از خنده ,با تصور ارسام تو کت و شلوار صورتی و دمپایی خرسی خودشم خندش گرفت .
دختره خل و چل. چه تصوراتی داره ها ولی یه جورایی خودمم دلم نمیخواست ارسامو تنها بزارم .با این چیزایی که ترلان گفت بعدم ارسام عمرا بزاره بمونم . یه ذوق و غرور خاصی نشست تو دلم . ارسام بدون من جایی نمیرفت .
یه حسی ته دلم هلم میداد سمت مهمونی و عقلم با تمام وجود پسش میزد .
ترلان اونقدر سرمو گرم کرده بود که کلا از همه چیز غافل شده بودم
این ترلان دیوونه همش منو یاد اون عسل بی معرفت میندازه !!
@romangram_com