#دختر شیطون_پارت_139

نشستیم رو تخت و کتی جونم منتظر نگام کرد.
وای یا اکثر امامزاده ها !!
الان از کجا شروع کنم ؟؟هول نشم یه وقت !!
سرمو انداختم پایینو عین این دخترای مظلوم و خجالتی شروع کردم با انگشتای کشیده دستم بازی کردن .کتی جونم دودلی منو که دید .با لحن مهربون مخصوص خودش گفت
- چیزی شده دخترم ؟ با ارسام ...
فوری پریدم وسط حرفشو گفتم
- نه ...نه باور کنید اصلا ارسام چیزی نمیدونه .
با کنجکاوی نگام کرد . منم سکوت بیشترو جایز ندونستم و بی مقدمه و خیلی رک پرسیدم .
- منظورتون از صحبت صبحتون سر میز چی بود ؟؟
به وضوح جا خورد ولی لبخند مصنوعی ای زد و گفت
- عزیزدلم ما صبح خیلی صحبت کردیم ! کدوم حرفم ؟؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم مرگ یه بار شیونم یه بار !!
- درباره ی محرمیت من و ارسام
لبخند آسوده ای زد
- منو ترسوندی دخترم . فک کردم یه صحبتی کردم که ناراحت شدی !!
دلم واسه اینهمه محبتش لرزید .
چقدر ساده داشتم بهش دروغ میگفتمو نقش بازی میکردم .با صداش به خودم اومدم .
- نفس جان . ارسام یه مرده با نیاز های مخصوص خودش ! خیلیم دوستت داره . منم گفتم شما که دوتاتون اینهمه عاشق همین محرم بشین هم خودتون راحتین هم خدای بالای سرتون مادر ! خداروخوش نمیاد نامحرم باشین و اینجوری واسه هم بیتابی کنید .من فکرم قدیمی نیست که محدودتون کنم ولی بهتره صیغه موقت بینتون خونده بشه خیالتونم راحت باشه
همه مدت سرم پایین بود و چیزی نمیگفتم . حسابی گیج شده بودم .
مگه کسی که منو ارسامو مجبور کرد چون محرمیم تو یه اتاق بخوابیم الان چرا حرف از صیغه میزنه ؟؟چرا هیچ چیزی جور نیست ....؟؟
الان کتی جون طبق نقشه باید فکر کنه ما محرمیم . هم کنجکاو بودم هم میترسیدم . اگه همه چیز بهم بخوره !!
نمیدونم چقدر سکوت کردم بودم که دست کتی جون دور شونم حلقه شد و صدای مهربونش اومد و منو از فکر بیرون کشید.
- یه چیزی فکرتو مشغول کرده عروسکم .نمیخوای به من بگی ؟
چشمامو بستمو دوباره باز کردم .
باید بگم !!تاکی همینجوری تو افکارم دست و پا بزنم ؟؟ یه حس قوی بهم میگفت میتونم به این زن مهربون اعتماد کنم .
با شک و تردید و استرس گفتم .
-خب...اخه کتی جون یه چیزی این وسط درست نیست . شما روز اولی که همو دیدیم یادتون هست ؟؟
کتی جون یکم تو فکر رفت و سرشو به معنی اره تکون داد . منم ادامه دادم .
- اون روز شما از ارسام گله کردید که چرا با اینکه اینهمه عاشق منه نگفته که ما محرم شدیم . یادتونه ؟؟
موشکافانه خیره شدم بهش میشد تو چهرش تعجب و سردرگمی رو دید .منم شیر شدمو ادامه دادم .
- خب نسبت به اون حرفتون الان صحبت صیغه یکم مسخره نیست ؟؟
کتی جون سکوت کرد و متفکر بهم خیره شد . نگران بودم . کم کم داشتم به نتیجه های عجیبی میرسیدم !!حرفای کتی جون دوتا شد !!!!؟؟؟ اون قبول کرد که اون روز اون حرفو زده پس یعنی ارسام راجب صیغه بهش گفته بود . مگه اینکه ...
وای خدا نکنه .....یعنی ...یعنی کتی جون فهمیده دروغ گفتیم که محرمیم ؟

@romangram_com