#دختر شیطون_پارت_115

کی فکرشو میکرد یه روز من واسه دیدن عسل اینقدر دنگ و فنگ بکشم ؟
الان باید عین احمقا برگردم ؟؟
دست خالی ؟ ولی من این همه راهو بیخود نیومدم که دو متر دور تر بایستم بعد برگردم .
تو یه تصمیم آنی شروع میکنم اروم به سمت خونه ی عسل اینا حرکت کردن
پاهام ناخوداگاه جلو میرن .
یه حس بدیم افتاده تو جونم .
اولین قدم ...
یکی از تو وجودم داد میزنه دختره احمق برگرد گند نزن به نقشه های ارسام .برگرد.
ولی بازم چند تا قدم دیگه برداشتم.
دوتا حس متضاد باهم داشت دیوونم میکرد .
چشمامو محکم روهم فشار دادم .
دوباره یکی سرم داد زد .
نفس احمق نباش . برگرد خریت نکن .
ارسام برگرده کارت تمومه .
چشمامو باز کردم و خیره شدم به پسره که داشت میومد بیرون .
خشکم زده بود . عین چنار فقط نگاش میکردم ولی اون منو ندید .
طبق معمولم پشتش بهم بود . دوست داشتم قیافشو ببینم ..
اگه تند برمیگشتم خیلی ضایع بود واسه همین نگامو ازش گرفتم و سرمو تا جایی که جا داشت گرفتم پایین.
اروم قدم میزدم . تا وقتی که اون پسره سوار ماشین نشد و صدای گازشو نشنیدم سرمو تو یقم فرو کرده بودم.
همین که رفت سرمو اوردم بالا به خودم اومدم که دیدم تو چند قدمی در خونه ی عسل اینام .
خدایا حالا چیکار کنم ؟
دودل ایستاده بودم که یهو از تو حیاط صدای در شنیدم .
شوکه خشکم زده بود .
همین که صدای پا اومد فوری دویدم پشت یه درخت که نزدیکشون بود رفتم .
درخته اصلا بلند نبود ولی بیخیال خودمو مشغول گوشی نشون دادم تا لااقل اگه دیدم بگم اره من تورو نمیشناسم
خلاصه در که باز شد به گ.ه خوردن افتاده بودم .
الهی خدا بگم چیکارت نکنه دختر !!!
اخه تو ادمی که قهرمان بازی درمیاری ؟ خیلی نقشه هات دقیقه ؟؟همینجوری داشتم خود خوری میکردم که یهو عسلو دیدم که اروم و بی توجه از کنارم رد شد
قشنگ عین اوسگلا با دهن باز با نگام دنبالش میکردم .
این عسله ؟؟؟ مربای خودمه؟
یهو نفهمیدم چی شد پریدم سمتش و از پشت همچین کشیدمش سمت خودم که بدبخت جیغش بلند شد ..با وحشت برگشت و خواست بزنه نابودم کنه که با دیدن من مشکوک بهم خیره شد .
وا !! خاک تو سرش نشناخت ؟
ولی منکه کلا عین خیالمم نبود همچین ب*و*سش کردم بدبخت کپ کرد .

@romangram_com