#دختر شیطون_پارت_101
دیدم بدبخت داره تبخیر میشه
نیشمو به زور جمع کردم و گفتم :
- خفتت کرد ؟؟
اونم خندش گرفت و سرشو به نشونه مثبت تکون داد .
این ارتا هم بلده هاااا . ولی خدایی ترلانم خوب تیکه ای جور کرده !
یکم حرف زدیم باهم .
دیگه راجب ارتا ازش سوال نکردم .
اصلا دوست نداشتم اذیت بشه.اگه خواست خودش بهم میگه
ولی واسش خوشحال بودم .
لیاقت همو دارن .
حدود ساعت دوازده بود که بالاخره شام سرو شد .
زیاد میل نداشتم . واسه همینم فقط نشستم رو مبل یه گوشه .
تو باغ صندلی و میز چیده بودن و خیلی راحت مهمونا روشون نشسته بودن.
ارسامم شام نخورد .
حالا خوبه نمیخواستم نگاش کنماااا
خو چیکار کنم . همش تند تند پیک مشروب میداد بالا .
با معده خالی نابود نمیشه ؟
اصلا احساس میکردم امشب ارسامو نمیشناسم. خیلی عجیب شده بود . چرا اصلا حواسش به اطرافش نبود ؟
یعنی به اون دختره ربط داره ؟
چرا دوست داشت با من باشه تا حسادتشو تحریک کنه ؟
پس براش مهمه .
تا اخرای مهمونی دیگه حال و حوصله نداشتم . فقط به خاطر ترلان که قشنگ کشتم یه قاشق الویه خوردم .
ارسامم یه گوشه نشسته بود و خیره شده بود به زمین .
ناخوداگاه چشمم سمتش میرفت .
راستی اسم دختره هم از ترلان پرسیدم گفت یکی از فامیلای دوره اسمشم نازنینه .واقعا ناز بود .
ولی اصلا از نگاهاش به خودم خوشم نمیومد . یه جوری نگاه میکرد .انگار ارث باباشو کشیدم بالا یه تانکر ابم روش
کتی جونم خیلی دور و برم میگشت و شک کرده بود با ارسام قهرم . اخه جدا نشسته بودیم .
اخرم با دوتا فحش ابدار به ارسام رفتم و نشستم کنارش .
نگاهشو رو خودم حس کردم ولی نگاهش نکردم .
حقشه . بزار بفهمه مجبوری اومدم.
ساکت بود .
دوتایی فقط خیره شده بودیم به مهمونا که حسابی با کتی جون گرم گرفته بودن .
خدایی مهمونی شاد و خوبی بود و اون سمت صدای بلند خنده ی پسر دخترای جوون آدمو شاد میکرد .
@romangram_com