#دختر_ماه_پارت_36


ساشا:بله

_من تصمیمو گرفتم ولی میخوام قبل گفتن جوابم چن تا سئوال ازتون بپرسم

ساشا:بپرس ..هرسئوالی توو ذهنته بپرس

_چرا توو این چن سال به جز پری خودشو به من نشون نداد؟

ایندفعه پری به جای ساشا جواب داد

پری:ببین سوین اونموقع که اون اتفاق افتاد و ما تو رو به اون خانواده دادیم ..همیشه حواسمون از دور بهت بود و مواظبت بودیم ولی وقتی تو 17سالت بود ما از طریق یه جادوگر فهمیدیم که جاسوس های بالدازار فهمیدن تو ایران هستی..ولی هنوز نمیدونستن که دقیقا کجا زندگی میکنی..اونموقع بود که تصمیم گرفتیم من با تو دوست بشم تا بتونیم بهتر و بیشتر مراقبت باشیم..

پریدم وسط حرفش و گفتم

_ولی ما که از بچگی باهم بودیم

پری لبخند تلخی زد و گفت

پری:نه سوین منو ببخش من و تو از بچگی باهم نبودیم ...من اونموقع به ذهن تو و اطرافیانت نفوذ کردم که شما ها فک کنین من از بچگی باتو بودم..



خیلی ناراحت شدم ینی پری دوسال داشت منو گول میزد و حتی از بچگی باهام نبوده ... اون خاطره ها که فک میکردم از بچگی من و پری هس،همشونو پری با نفوذ به ذهنم تحمیل کرده بود...

با همه این اتفاقا و رو شدن حقیقت از پری ناراحت نبودم چون میدونم همه اون کارا بخاطر خودم بوده و هنوزم پری رو بهترین دوست و خواهر خودم میدونستم....

به پری لبخندی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com