#دختر_ماه_پارت_290
با لذت خیره شدم به جون دادن شیطان روبروم...
کم کم دود های غلیظ از بدنش بیرون اومدن و ثانیه ای بعد همه جا غرق در سکوت شد و روح و جسم بالدازار باهم از بین رفتن....
من که خیالم حالا راحت شده بود با بیجونی افتادم زمین...
سامی که انگار حالش از بقیه بهتر شده بود سریع بلند شد و از توی کوله اش که اونطرف تر افتاده بود یه کیسه خون برداشت و به سرعت به طرفم اومد...با عطش زیاد خون رو ازش گرفتم و تا قطره اخرش رو نوشیدم...
انرژی به تنم برگشته بود...لبخندی به سامی زدم و گفتم
_بالاخره تونستیم سامی..
بغلم کرد و گفت
سامیار:اره تونستیم...
از جام بلند شدم و رو به سامی گفتم
_میخوام خانوادم رو ببینم سامی...
سامیار:اونا الان توو قصر منتظرمونن...
با چشمای گرد شده گفتم
_چیییی؟توو قصر؟؟
سامیار:اوهوم اونا توو یه زندان جادویی بودن که حالا با ازبین رفتن بالدازار اون زندان هم از بین رفته و اونا به قلمرو خودمون برگردونده شدن...
romangram.com | @romangram_com