#دختر_ماه_پارت_289
بالدازار :حرف قشنگی نزدی عزیزم...
بعد هم به ساشا نگاه کرد و لبخندی زد که صدای فریاد ساشا بلند شد....عوضی از قدرتش داره استفاده میکنه....با سرعت به طرف آرزو رفتم و گردنش رو گرفتم....
_تمومش وگرنه برادرزاده عزیزت رو زنده نمیزارم...
برگشت و به آرزو نگاه کرد وقتی دید که آرزو توو چنگ من اسیر شده رو به اون مرد هایی که اونجا وایستاده بودن با خشم غرید
بالدازار:چه غلطی میکنین بگیرینش...
بعد هم خودش چیزی زیر لب گفت و به بچه ها نگاه کرد که همشون افتادن رو زمین و شروع کردن به فریاد کشیدن...
با دیدن این صحنه خشم تموم وجودم رو گرفت و فریادی کشیدم...دستمو رو فرو کردم توو سینه آرزو و قلبش رو کشیدم بیرون...آرزو با چشم های ناباور که حالا دیگه باز مونده بود افتاد روی زمین...
بالدازار به همه افرادش دستور داد که بهم حمله کنن...حالا که بچه ها توان حرکت نداشتن واقعا تنهایی کارم سخت شده بود...نفس عمیقی کشیدم و به سمت تموم اونایی که طرفم میومدن آتیش پرت میکردم...جوری خشمگین شده بودم که کارام دست خودم نبود فقط وقتی به خودم اومدم که کلی جنازه اطرافم مونده بود و انرژیم تحلیل رفته بود.....وای نه...منه احمق با استفاده از قدرتم بازم ضعیف شدم...
به بالدازار نگاه کردم که با خباثت بهم خیره شده بود...انگار نقشش از اول همین بوده...ولی من حتی اگه بمیرم هم نمیزارم اون دیگه زنده بمونه..
با درد روی زمین افتادم...واقعا دیگه جونی توو تنم نمونده بود...بالدازار که فک کرد دیگه من رو به مرگم با سرمستی پشتش رو به من کرد و شروع کردن خوشحالی و زمزمه کردن یه آهنگ شاد...
بچه ها دیگه فریاد نمیکشیدن و فقط صدای نفس های تندشون به گوشم میخورد...
تموم نیروم روجمع کردم و از جام بلند شدم و قبل اینکه متوجه بلند شدنم بشه خودمو بهش رسوندم.....
خنجر رو از توو لباسم بیرون آوردم و قبل اینکه بتونم توو بدنش فرو کنم برگشت...با چشمای متعجب بهم نگاه کرد...پوزخندی بهش زدم و قبل از اینکه اجازه حرکتی رو بهش بدم خنجر رو فرو کردم توو قلبش...فریادی کشید و سعی کرد خنجر رو بیرون بکشه ولی نمیدونه اون خنجر تا روحش رو مال خودش نکنه بیرون نمیاد...
romangram.com | @romangram_com