#دختر_ماه_پارت_288
جیمز:این عهدنامه رو که امضا کردی ...وقتی کارت تموم شد ینی تو به برده من تبدیل شدی...مطمئن باش اگه زیر حرفت بزنی عاقبت خوبی برات نداره...
بعدهم یه گوی بهم داد تا وقتی کارم تموم شد اونو بشکنم تا بتونم برم پیشش...
....................
(زمان حال)
با تکون های دست ساشا از گذشته دل کندم و منتظر بهش نگاه کردم که دیدم به روبرو اشاره میکنه....
برگشتم به در نگاه کردم که دیدم چن تا مرد منتظر و با اخم به ما نگاه میکنن...پوزخندی توو دلم بهشون زدم..پس بالاخره وقتشه...به سامی نگاه کردم که لبخندی بهم زد و اروم لب زد نگران نباش...
از جام بلند شدم و بچه ها بلند شدن و کنارم وایستادن...با نفرت به اون مرد ها نگاه کردم و بدون توجه بهشون از اون اتاق منفور بیرون رفتم...توو یه راهرو بودیم که کلی در وجود داشت...یه لحظه شادی ای رو توو وجودم حس کردم ...ینی پدر و مادرمم الان توو یکی از همین اتاق ها هستن...
چشم از اون در ها گرفتم و به راهم ادامه دادم...بالاخره بعداز گذشتن از چن تا راهرو رسیدیم به یه سالن بزرگ که آرزو و یه مرد اونجا وایستاده بودن ...نمیدونستم اون مرد کیه...ولی با لبخند مزخرفی که به ما نگاه میکرد زیاد تشخیصش سخت نبود که بفهمم خوده آشغالشه...به چن قدیمشون که رسیدیم وایستادم و نگاهی پراز نفرت بهشون انداختم...
بالدازار اومد چرخی دورم زد و گفت
بالدازار:پس بالاخره دختر افسانه ای رو دیدیم...
دستشو گذاشت رو شونم که با عصبانیت پسش زدم و با خشم گفت
_دست کثیفت رو به من نزن...
قهقهه ای زد و گفت
romangram.com | @romangram_com