#دختر_ماه_پارت_291


بااین حرف غم بیشتری توو دلم نشست...پس حتی اونا رو هم برای اولین و آخرین بار نمیتونم ببینم...قطره اشکی از چشمم چکید که سریع پاکش کردم تا بچه ها نبینن....

بقیه بچه ها هم بلند شدن و با لبخند طرفمون اومدن...ساشا منو کشید توو بغلش و توو گوشم زمزمه کرد..

ساشا:خیلی دوست دارم سوین...

دیگه طاقت نیاوردم و اشکام جاری شد...منم مثل خودش زمزمه کردم

_منم خیلی دوست دارم ساشا..اینوهم بدون هرکاری کردم واسه نجات تو و بقیه بود...متاسفم...

خواست چیزی بگه نذاشتم و گوی توو دستم رو محکم به زمین کوبیدم...ساشا با تعجب ازم جدا شد و به شیشه های روی زمین نگاه کرد....



همشون با بهت به من نگاه کردن...نه میدونستن اون گوی خرد شده چیه و نه میدونستن که چرا من شکستمش...ولی من لبخندی بهشون زدم و چن قدم ازشون دور شدم...اروم گفتم

_دوستون دارم..

چشمای اشکیم رو بستم و خودمو سپردم به دودهایی که الان دوروبرم بودن..فقط لحظه اخر صدای فریاد نه گفتن ساشا و سامیار رو شنیدمممم...



(پایان فصل اول رمان دخترماه)


romangram.com | @romangram_com