#دختر_ماه_پارت_286


ساشا با تعجب بهم نگاه کرد و اونم بلند شد...

_متاسفم یادم نبود که تو آرزو رو داری...

خواستم برگردم و بچه ها رو ببینم که دستمو کشید و گفت

ساشا:سوین بگم اونا همه نقشه های آرزو و بالدازار بود باور میکنی؟؟

با تعجب برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم

_چیییی؟؟نقشه؟؟

ساشا:اره واستون تعریف میکنیم..اول برگرد اونا رو نگاه کن...فک کنم اوناهم خیلی دلتنگتن..

با قیافه متعجبی برگشتم و بقیه رو نگاه کردم که یدفعه به سمتم هجوم آوردن و بغلم کردن...به زور خودمو ازشون جدا کردم و گفتم

_بسه بابا انگار ده ساله منو ندیدین...

همشون لبخندی بهم زدن و رفتن طرف سامی که حالا اونم به هوش اومده بود....

بعد نیم ساعت بغل و حرفای احساسی که دلم تنگ شده بود و شرمنده واسه گذشته و از اینجور چیزا نشستیم...بچه ها برامون تعریف کردن آرزو چه غلطی کرده و حالا مصمم شدم اونم مثل عموش به درک بفرستم....

منم همه چیو برا بچه ها تعریف کردم البته سامی نذاشت که بفهمن نیروهای تاریکم رو کامل فعال کردم...



چن ساعتی با بچه ها از همه چی حرف زدیم ...سعی کردم زیاد با ساشا حرف نزنم و طرفش نرم...نمیخواستم‌ این عشق و وابستگی بیشتر از این بشه....حالا که فهمیدم ساشاهم هنوز منو میخواد چقدر دل کندن ازش سخت تره...

romangram.com | @romangram_com