#دختر_ماه_پارت_285
با تموم وجود عطر تنش رو به ریه هام میفرستادم و قطره های اشکم میریختن روی صورت ماهش...
نمیدونم چن دقیقه یا چن ساعت بود که سوین رو توو بغلم گرفته بودم و اشک میریختم که با تکون خوردن چشماش اشکام بند اومد...
وقتی چشماش رو باز کرد و منو دید قیافش خیلی بانمک شد...چشماش گرد شد و دهنش یکم باز موند....انگار هنوز یادش نیومده بود که چه اتفاقی افتاده...
سوین:ساشا...
لبخندی زدم و تموم عشقم رو ریختم توو صدام و گفتم
_جان ساشا...
سوین
اصلا باورم نمیشد که دارم ساشا رو میبینم....بی اختیار اشکام روونه شد و ساشا رو محکم بغل کردم...
هیچی نمیتونستم بگم و زبونم بند اومده بود....
بعد چن ثانیه ساشا منو از بغلش کشید بیرون و اشکام رو پاک کرد و گفت
ساشا:هیس..دیگه گریه نکن...سوینم گریه نکن دیگه...
توو چشماش خیره شدم و خواستم بوسه ای رو گونش بزنم که یاده چیزی افتادم...آرزو...ساشا اون رو میخواد...
ناراحت چشمام رو ازش گرفتم و از جام بلند شدم..
romangram.com | @romangram_com