#دختر_ماه_پارت_284
دستمو محکم گرفت و قدمی برداشت ولی یدفعه افتاد رو زمین و از حال رفت...
با تعجب بهش نگاه کردم که منم با دردی که توو سرم پیچید افتادم و به دنیای تاریکی فرو رفتم....
ساشا
مثل هرروز هممون به دیوار تکیه داده بودیم و به هم دیگه نگاه میکردیم ...واقعا خیلی کسل کننده شده بود دیگه...
دیاکو آهی کشید و گفت
دیاکو:بچه ها واقعا خسته شدم دیگه...اصلا معلوم نیس چن روزه اینجا گیر افتادیم...
مت:هممون خسته شدیم ولی چیکار میشه کرد....
آهی کشیدن و دیگه چیزی نگفتن...چن دقیقه ای هممون توو حال و هوای خودمون بودیم که در اتاق رو باز کردن و دو نفر رو پرت کردن داخل و در رو بستن....
اون دوتا انگار بیهوش بودن ..صورتشون سمت ما نبود و نمیشد ببینیم کین...
متبه طرفشون رفت و یکیو برگردوند که با دیدن کسی که دیدم نفسم توو سینم حبس شد....
سامیار بود..ینی اون...اون کناریش میشه سوین باشه..بچه ها همه مات سامیار مونده بودن و کسی به آدم کناریش کاری نداشت...سریع بلند شدم و کنار اون یکی رفتم که با دیدن سوین اشک توو چشمام جمع شد....باورش سخت بود که بعد این مدت الان عشقم جلو چشمام بود...وای خدا...خدایا مرسییی...
همراه لبخندی که زدم قطره اشکی هم از چشمم چکید....سوین رو توو بغلم گرفتم و زدم زیر گریه...
بچه ها که با صدای هق هق من به خودشون اومدن بهم نگاه کردن ...اوناهم با دیدن سوین جیغی کشیدن و سریع به طرفم اومدن ولی من سوین رو محکم به خودم چسبونده بودم و ول کنش نبودم...دیگه به هیچ وجهی حاضر نبودم که از خودم دورش کنم...
romangram.com | @romangram_com