#دختر_ماه_پارت_283
بدون هیچ حرفی از بغلش کشیدم بیرون و توو چشمام خیره شد...بعد چن ثانیه گفت
سامیار:زیر قولت که نمیزنی؟
لبخندی زدم و گفتم
_هیچوقت..
اونم متقابلا لبخندی بهم زد و گفت آشتی...
خندیدم و چیزی نگفتم ...اونم کوله اش رو گذاشت کنار کوله منو دستم رو گرفت و خواست راه بیفته که نرفتم و گفتم
_سامی چن تا کیسه خون مونده هنوزبه نظرت اگه برداریمشون میتونیم به بچه ها برسونیم...
سامیار:فک نکنم بتونیم برسونیم بهشون...ولی حالا که تو میگی باشه برمیدارمشون...
رفت و وسایل کوله خودش رو گذاشت توو کوله من وکیسه های خون رو گذاشت توو کوله خالی و اومد طرفم و راه افتادیم.....
هنوز چن قدم بیشتر برنداشته بودیم که حس کردم از یه مرز عبور کردم و موج منفی ای از بدنم عبور کرد...
نفس عمیقی کشیدم و به سامی نگاه کردم...قیافه اونم مثل من شده بود و انگار اونم حسش کرده بود...
بی شک این باید مرزی باشه که بالدازار واسه خودش درست کرده....
_سامی مطمئنم رسیدیم...
سامیار:هوممم
romangram.com | @romangram_com