#دختر_ماه_پارت_282


سامیار:سوین تو چه غلطی کردی هااااا....چرا کشتیش..

بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم

_سامی بس کن لطفا..اگه نمیکشتمش اون مارو میبرد پیش رییسشون اونوقت این زبون نفهم ها مارو میکشتن...

نفس عمیقی کشید و بدون توجه به من از کنارم رد شد و رفت...شونه ای بالا انداختم و دنبالش رفتم....

_سامی الان ازم ناراحتی؟؟

جوابش فقط سکوت بود...

_اها پس قهری..

بازم هیچی نگفت و بی تفاوت به جلو خیره شده بود و راه میرفت....

هووووف اصن وللش خودش درست میشه..یه کیسه خون برداشتم و خوردم ...مطمئنن وقتی اون احمق مارو بگیره حتی یه قطره خون هم بهمون نمیده تا حسابی ضعیفمون کنه....نقشه ای که دو روز پیش توو خونه جیمز با سامی کشیدیم رو یه بار دیگه توو ذهنم مرور کردم....

وقتی رسیدیم جیمز گفت که بالدازار حتما مارو میگیره و چن ساعت یا چن روز زندانیمون میکنه تا ضعیف بشیم پس قبل رسیدن به اونجا حتما باید تا حد امکان تغذیه کنیم....خنجر رو هم لای یه پارچه گذاشت و داد بهم و گفت وقتی خنجر لای این پارچه اس کسی جز خودت نمیتونه ببینتش...خنجر رو قبل رسیدن به اونجا باید به اون معجون آغشته کنم...وقتی بالدازار مارو برد پیش خودش باید همون موقع کارش تموم کنم...چون اگه نکشمش اونموقع دیگه اون مارو میکشه....



سریع خنجر رو از کوله بیرون آوردم و معجون رو روی خنجر خالی کردم....با ریختن قطره های معجون روی تیغه خنجر ،واسه چن ثانیه رنگ خنجر عوض شد و بعد به حالت عادیش برگشت...سریع لای همون پارچه پیچیدمش و گذاشتمش توو لباسم...داخل کیفم رو یه نگاه کردم...دیگه چیزی این توو به دردم نمیخورد ...پس کوله رو کنار یه درخت گذاشتم و به سامی نگاه کردم که کنارم وایستاده بود و بااخم نگام میکرد...

لبخندی بهش زدم که اخمش غلیظ تر شد...دیگه طاقت اخم و دلخوریش رو نداشتم...رفتم طرفش و بغلش کردم...

_سامی...اگه باهام قهر نباشی قول میدم دیگه هیچ آدم بی گناهی رو نکشم..

romangram.com | @romangram_com