#دختر_ماه_پارت_281
سامیار:سوین لطفا اون فکری توو سرت هس رو بنداز بیرون..
_نمیتونم...
بیخیال سامی شدم و چن قدم نزدیک اون دختر شدم و گفتم
_یه بار دیگه فرصت داری تا گمشی از جلو چشمام...
چوبش رو طرفم گرفت و گفت
دختر:و اگه نشم؟؟
با بیخیالی گفتم
_خودت خواستی دیگه..
توو یه چشم بهم زدن پشت سرش بودم و گردنش رو گرفتم...
_خدافظ کوچولو..
بعد هم سریع گردنش رو شکستم و پرتش کردم رو زمین...سامیار فقط با تعجب بهم نگاه میکرد و هیچ حرکتی نمیکرد...با بیخیالی از روی جنازه رد شدم و به طرف سامی رفتم...بشکنی جلو چشمش زدم که به خودش اومد با ترس بهم نگاه کرد...
_سامی چته بیا بریم دیگه تا باز کسی پیداش نشده..
سامیار انگار تازه به خودش اومد که با عصبانیت بازوم رو گرفت و گفت
romangram.com | @romangram_com