#دختر_ماه_پارت_280


سامی چشماش رو با کلافگی بست و گفت

سامیار:سوین اینقدر خنگ نباش ...اون چوب از ظاهرش هم معلومه یه چوب معمولی نیس...

بااین حرف سامی کم کم خندم قطع شد و جاش رو به یه اخم داد....

دختر:توو جنگل ما چیکار میکنین؟؟

سامیار:ببین ما داشتیم فقط رد میشدیم..با شما و جنگلتون کاری نداشتیم..

دختره پوزخندی زد و گفت

دختر:انتظار داری باور کنم؟؟!!

نذاشتم سامی جوابش رو بده و خودم گفتم

_ببین ما دلیلی نمیبینیم به توی کوچولو توضیحی بدیم...پس الکی وراجی نکن و برگرد خونتون ..

دختر:اگه برنگردم؟؟

لبخند مرموزی اومد روی لبم و گفتم

_اونموقع جنازت باید برگرده ..

بااین حرفم حس کردم که ترسید و ثانیه ای نفسش قطع شد ولی گستاخ تر از این حرفا بود ..حتما فکر کرده من اهل کشتنش نیستم ..نمیدونه که خیلی وقته لذت کشتن رو نداشتمو الان شدیدا محتاجشم..

سامیار آروم کنار گوشم گفت

romangram.com | @romangram_com