#دختر_ماه_پارت_279


سامیار:چجوری به ذهنت اومد که ممکنه از اون جواهرات مادرت لازممون شه...

_اع اونا واسه مادرم بودن؟؟!!

سامیار:اره اون انگشتر رو که دیدم فهمیدم از جواهرات مادرت برداشتیش...

_به ذهنم نیومد که لازممه فقط ازش خوشم اومد برداشتمش...

سامیار:اها خوبه باز نجاتمون داد...

_اوهوم...

دیگه چیزی نگفت و منم فعلا سکوت رو ترجیح دادم....



حدودا بعد 8ساعت بدون استراحت دوییدن بالاخره به جنگل الف ها رسیدیم...سامی ترجیح داد خودمونو به ساکنین این جنگل نشون ندیم چون تفکر اونا اینه که ماهم جزئی از افراد تاریکی هستیم...

سعی کردیم بدون سروصدا از اون جنگل عبور کنیم و تقریبا موفق هم شدیم تااینکه صدایی از پشت سرمون مارو اجبار به توقف کرد...

آروم برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم یه دختر خیلی خوشگل و با گوش های تیز مانند یه چوب گرفته دستش و با اخم زل زده به ما.....

با دیدن چوبش خندم گرفت و بلند زدم زیر خنده....سامی با عصبانیت بهم گفت

سامیار:سوین چه مرگت شد تو؟

_سامی این میخواد ما رو با یه چوب مثلا بزنه...

romangram.com | @romangram_com