#دختر_ماه_پارت_278


اونجاهم یه اتاق بود ولی کوچیک...فقط یه تخت داشت که از جنس چوب بود...

_زین من گردنبندم رو نمیتونم بهت بدم ولی یه چیزی دارم که فک میکنم ارزش خیلی بالاتری داشته باشه...

یه تای ابروش رو بالا داد و گفت

زین: اون چیه؟؟

جلو رفتم و انگشتر رو بهش نشون دادم که چشماش برق زد...بلند شد و اومد از دستم گرفت و با لبخند گفت

زین:فک نکن..مطمئن باش این خیلی باارزشتره..

بعد هم بشکنی زد که یدفعه یه معجون جلو چشمام سبز شد...

دادش دستم و گفت

زین:اینو بخورین..برمیگردونتون به جنگل..درضمن آرزوی موفقیت دارم برات آریل عزیز...

_ممنون..

برگشتم که سامیار رو پشت سرم دیدم که داشت با لبخند نگام میکرد...منم لبخندی تحویلش دادم و کوله ام رو از دستش گرفتم و کمی از اون معجون رو خوردم...سامی هم از دستم گرفت و کمی خورد...

ثانیه ای بعد سرم‌گیج رفت و به زمین افتادم...چشمام ناخوداگاه بسته شد و وقتی دوباره چشمام رو باز کردم توو جنگل بودم....

لبخندی زدم و از جام بلند شدم...سامی هم برگشته بود ..لباسامون رو کمی تکوندیم و خیلی سریع از اون محوطه دور شدیم...از این خل و چلا بعید نبود دوباره مارو بکشن اون پایین...

درحال تکوندن خاک لباسام بودم که یدفعه سامیار منو کشید توو بغلش و با خوشحالی گفت

romangram.com | @romangram_com