#دختر_ماه_پارت_277


با درموندگی نگام کرد و گفت

سامیار:ولی سوین اون تنها راه واسه رفتن ما از اینجاس....

اخمی کردم و با جدیت گفتم

_نه سامی من نمیدمش.‌.‌.

سامیار:پس ما چیکار کنیم سوین

با کلافگی گفتم

_نمیدونم بخدا نمیدونمممم..

گردنبند رو گرفتم دستم و بهش نگاه کردم که یدفعه جرقه ای توو ذهنم زده شد...

آره خودشه...زین این گردنبند رو میخواد چون باارزشه ولی اون انگشتر خیلی با ارزش تره...

سریع کوله ام رو از روی شونه ام برداشتم و زیپش رو باز کردم...

نشستم روی زمین و وسایلش ر و خالی کردم...چشمم به اون انگشتری خورد که چن وقت پیش از اتاق پدر و مادرم برداشته بودم،سریع برداشتمش و با خوشحالی بلند شدم و به طرف در رفتم..

سامی که با تعجب به حرکات من نگاه میکرد خواست چیزی بگه که بهش محلت ندادم و در زدم...

چن ثانیه بعد صدای زین بود که برم داخل...نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم و داخل رفتم...



romangram.com | @romangram_com