#دختر_ماه_پارت_276
با تعجب به گردنم نگاه کردم که با دیدن گردنبند ساشا آه از نهادم بلند شد...من عمرا از این بتونم بگذرم...
گردنبند رو توو مشتم گرفتم و بااخم گفتم
_من اینو نمیتونم معامله کنم...
لبخند اعصاب خوردکنی زد و گفت
زین:تصمیم با خودتونه...اونو بدین میفرستمتون برین..
بعدهم شونه ای با بیخیالی بالا انداخت و برگشت سمت همون در...
با اعصبانیت برگشتم سمت سامی و گفتم
_این همونیه که گفتی خوبه..
قیافه بامزه ای به خودش گرفت و گفت
سامیار:والا همه میگفتن خوبه که...
از قیافش خندم گرفت و بیشعوری نثارش کردم...
سامیار:سوین تو گردنبند ساشا رو کی برداشتی؟؟
_همون شبی که میخواستیم بریم دنبال خنجر از توو اتاقش برداشتم...سامی من نمیخوام اینو بدم به این مرتیکه...
romangram.com | @romangram_com